![]() |
|
![]() |
|
یه دنیا یه یسنا روزهای زیبای کودکی
| ||
|
|
یسنا جونم داری یواش یواش بزرگ میشی ،خانم میشی. دایره لغاتت هم روز به بروز گسترده تر میشه.تقریبا میشه گفت که همه چیز میگی حالا شاید بقیه خیلی متوجه نشن ولی من کاملا منظورت رو میفهمم عزیزدلم. خدا کنه وقتی بزرگتر هم شدی همینطوری حرفهات رو درک کنم. چند تا کلمه است که خیلی بامزه تلفظ میکنی حیفم اومد که واست ننویسم. میترسم بعدا یادم بره یا قبل از اینکه من بنویسمش درست تلفظش کنی.چقدر این مدلی حرف زدنت رو دوست دارم. به بنفش میگی دَمَش!!! به ولش کن میگی لِبـِش کن!!! لیوان رو هنوز میگی: میمان!!! بفرمایید رو میگی : مِــمَــمایید!!!!(این یکی رو اینقدر بامزه میگی که بابا دلش ضعف میره واست...)
ولی واسه من قشنگترین جمله ای که تا حالا گفتی میدونی چیه؟.... وقتی تو بغلم آروم میگیری میگی مامان دوسٍت دایَم(دوستت دارم) اونوقته که تمام خوشبختی عالم میاد تو دلم. عزیز دلم!!! نمیدونی که من چقدر دوستت دارم
بعدا نوشت: حرف ف رو هم ش تلفظ میکنی فیل رو میگی شیل!! آفرین هم میگی آشرین!!! [ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 12:17 ] [ الهه ]
عزیزکم واسه دومین بار شهرزادی شدی. بار اول که عکست رو واسه مسابقه فرستاده بودم و چاپ شد. خنده خوشگلت با چال لپهات با شهرزاد موندگارتر شد. این ماه هم همون عکست رو به همراه یه مطلب از وبلاگت چاپ کردن. راستی قبل از عید هم وبلاگت رو تو قسمت معرفی وبلاگهای سایت شهرزاد معرفی کردند. خیلی خوشحالم که وبلاگت مورد توجه قرار گرفته.اینطوری دوستای بیشتری پیدا میکنیم. دوستت دارم امید زندگیم!!
این هم لینک مطلبیه که قبلا واست نوشتم http://yasnakhanoom.niniweblog.com/post15.php یسنای من [ دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 ] [ 18:08 ] [ الهه ]
[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 12:19 ] [ الهه ]
مادربودن، بیش تر از هر زمان دیگر، لذت و شادی می آورد، اما خستگی، یأس و غم نیز در پی دارد. هیچ چیز دیگری به این اندازه، برای شما شادی یا غم، افتخار یا ... حرفهای مادر و دختریادامه مطلب [ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 18:24 ] [ الهه ]
خاله ریزه نیم وجبی من عاشق قاشق شده. واسه هرکاری باید خودش از تو کشو قاشق برداره و استفاده کنه.این قاشقها سحرآمیزند یا نه هنوز نمیدونم ولی هر چی که هستن هر وقت که قاشقهای توی کشو کم میشن و هیچ جای خونه وآشپزخونه پیدا نمیشن باید توی کشوی کمد یسنا خانم پیداش کنی که احتکار میکنه برای روز مبادا!!
عکس سه در چهار مامانی رو از توی عکسها کشیده بیرون،یه کم نگاهش میکنه و بعد میگه مامانی ا ُ صه میخوره!!!!(غصه میخوره) با تعجب عکس رو ازش میگیرم دیدم مامانم توی این عکس ناراحت افتاده!!!!!! یسنای من [ شنبه 16 ارديبهشت 1391 ] [ 15:03 ] [ الهه ]
دیروز در خانه ضیافتی برپا بود.مهمانی یسنای عزیز با چای و میوه.از آشپزخانه کوچکش تو بشقاب یک میوه پلاستیکی و کنارش یه چاقو گذاشته بود و گذاشت جلوم و میگه مِه مَه مایین(بفرمایین) واسه بابا محمد هم همینطور. و چه جالب که برای هرکداممان میوه محبوبمان را گذاشته بود برای من سیب و برای بابا موز و ما چه ذوق مرگ شدیم از این پذیرایی کودکانه... چای خیالیش درون فنجان را با قند خیالش شیرین کرده و با دستان کوچکش تعارف میکند و چه شیرین بود این چای خیال.... خاطرات یسنا [ شنبه 16 ارديبهشت 1391 ] [ 15:04 ] [ الهه ]
دخترم نیمه اول اردیبهشت رو با شادی و هلهله برگزار کردیم در جش عروسی عمه زهرا. تجربه جالبی بود با تو بودن در این مراسم. از رقصیدنهای بی حدت که حتی آخر شب هم راضی به خانه آمدن نبودی و از ترسیدنت از عمه در لباس عروس. قبل از این هم با هم در جشن عروسیهای زیادی بودیم که هربار با واکنش جدیدی از خودت من رو غافلگیر میکردی. هیچوقت خاطره اولین عروسی با تو را از یاد نمیبرم که با چشمان گریون به خانه برگشتم... از بی قراریهای بی حدت و دايم گریه کردنت که تمام زمان عروسی را با هم در راهرو ها و آسانسورهای تالار گذروندیم... جشن نامزدی خاله ندای عزیز رو هم بابا لطف کردن و شما رو پیش خودشون میبردن که من به خواهر عزیزم و مراسمش برسم اون زمان دقیقا 1 سال و 1 ماه سن داشتی و از سر و صداو هلهله ها میترسیدی. این بار اما بسیار خانمانه در این جشن حضور یافتی و البته کمکهای خاله نسرین جون هم نباید از قلم بیفته که بعد از تالار تو رو با خودش به خونه آورد تا من با آرامش بیشتری به بقیه مراسم برسم و هم شما که بسیار خسته بودی بتونی استراحت کنی.ازش خیلی خیلی ممنونم.اون شب برای اولین بار بی من خوابیده بودی و من دلم چقدر تنگ شده بود برای تو. و حالا تمام حرفهایت به عروسی و نای نای ختم میشه. از صبح که بیدار میشی میگی بریم خونه مادر نای نای بذاریم. عروس بیاد داماد بیاد نانای کنیم. خوشحالم که این اردبیهشت هفت رنگ با جشن عروسی ادامه پیدا میکنه و با عروسی خاتمه. در این نیمه باقیمانده دو عروسی دیگر در راه داریم که بسیار بسیار خوشحالم از این همه شادی و از همه بیشتر برای تو که میخواهم همیشه شاد باشی و شادی کنی هرچند که میدانم از عروسهای آینده هم خواهی ترسید. خاطرات یسنا [ جمعه 15 ارديبهشت 1391 ] [ 13:23 ] [ الهه ]
موقعیت: من در آشپزخانه در حال شستن ظرف. یسنا در اتاق مشغول بازی یا بهتره بگم به هم ریختن. یسنا:مامان بیا من:مامانی دستم بنده کار دارم یسنا: مامانی!!! بیا!! من: مامان کار دارم. بعد میام یسنا میاد توی آشپزخونه میگه: مامان کار داری؟ من: بله مامان جون کار دارم. موقعیت: من توی سالن نشستم و تلویزیون نگاه میکنم. صدای یسنا نمیاد. مشکوک میشم صداش میکنم. یسنا: بله!! من: مامانی کجایی؟ یسنا: تو اتاق نسنا!کار دارم!!! من با تعجب میرم تو اتاقش که ببینم چکار میکنه. یسنا کنار آشپزخونه کوچیکش ایستاده و داره ظرف میشوره!!!! خاطرات یسنا [ سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 ] [ 20:48 ] [ الهه ]
یسنای من دوست داره مامانش بشینه و خمیر بازی کنه و اون فقط تماشا کنه و گهگداری چشمهای عروسکهای خمیری رو بذاره. یسنای من دوست نداره تنهایی بازی کنه یسنای من دوست داره یکی یکی سی دی هاش رو بذاره توی دستگاه ٣ دقیقه از هرکدوم رو ببینه و بعد درش بیاره و سی دی بعدی رو بذاره. یسنای من این موقع دوست نداره نه بشنوه. دستگاه خراب بشه اصلا مهم نیست! یسنای من دوست داره ساعتها بشینه و عکسهای خانوادگی نگاه کنه و اصلا هم خسته نمیشه! یسنای من دوست داره سیب بخوره.یسنای من اصلا موز دوست نداره! یسنای من دوست داره پلوش رو خالی بخوره. یسنای من دوست نداره روی پلوش خورش بریزم.(ولی من آخرش واسش خورش میریزم)!! یسنای من با گنجشکها و کبوترهای دم پنجره حرف میزنه و بهشون غذا تعارف میکنه! یسنای من دوست داره خودش جورابشو بپوشه یسنای من هنوز نمیتونه که جورابش رو بپوشه! یسنای من خودش کفشش رو درمیاره و میذاره توی جا کفشی.یسنای من استقلالش رو به رخ میکشه!! یسنای من دوست داره خودش لباسشو انتخاب کنه. یسنای من باز استقلالش رو به رخ میکشه!!! یسنای من قوه تخیلش بکار افتاده و از توی جیبش شکلات خیالی درمیاره و تعارف میکنه و من باید تو این بازی خیال باهاش همراه بشم و بگم به به!!!!!!! یسنای من دوست داره از پله بالا و پایین بره. یسنای من دوست نداره که کسی دستشو بگیره میخواد که مستقل باشه. یسنای من باز استقلالش رو به رخ میکشه!!! یسنای من دوست داره یه دونه یه دونه برچسبهاشو بچسبونه به در و دیوار بعد یه دونه یه دونه بکندشون و ببره یه جای دیگه بچسبونه. یسنای من دوست نداره این موقع کسی مزاحمش بشه!! یسنای من دوست نداره کسی به زور بغلش کنه.با همه بازی میکنه ولی دوست نداره کسی بغلش کنه! یسنای من [ پنجشنبه 31 فروردين 1391 ] [ 16:41 ] [ الهه ]
عزیز دلم این روزها دویدنت توی خونه شده بحران ما!! نمیدونم مشکل از دویدن شماست یا این خونه های آپارتمانی و زندگیهای آپارتمانی!!! جدیدا واسه اینکه انرژیت رو تخلیه کنی میدوی از این سر سالن به اون سر سالن. و خیلی بد صدا میده. دیروز همسایه طبقه پایین اومد دم در میگه وقتی دخترتون میدوه تمام خونمون میلرزه!! سعی کنید که کمتر بدوه! تقصیری هم نداری بچه ای و پر انرژی! همسایمون هم تقصیر نداره اون هم آرامش میخواد بنده خدا!!! حالا من موندم که چکار کنم که شما این دویدن توی خونه از سرت بیفته. باید جایگزینی جایزه ای چیزی پیدا کنم تا یادت بره که توی خونه بدوی حرفهای مادر و دختری [ سه شنبه 29 فروردين 1391 ] [ 15:12 ] [ الهه ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||