یه دنیا یه یسنا
روزهای زیبای کودکی
قالب وبلاگ

هیچ چیز قشنگتر از دیدن دست خط تو و نوشتنت نیست عزیزکم. اونقدر تمیز و با دقت مینویسی که من از نگاه کردنش سیر نمیشم امیدوارم همیشه با حوصله و دقت کارهات رو انجام بدی

این متن زیبا رو معلم عزیزتون اول دفترهای املاتون نوشته و من چقدر خوشحال شدم از خوندنش و از بودن معلم مهربونتون که تک به تک براتون وقت میذاره

دستانت پرتوان باد

 

[ پنجشنبه 4 آذر 1395 ] [ 0:13 ] [ مامان الهه ] [موضوع : فصل دوم:کلاس اول] [ ]

عسلکم ، زیبای من،چقدر ازین خونه خاطراتت عقب موندم من. روزها تو موبایلم مینویسم ولی وقت منتقل کردن به اینجا رو پیدا نمیکردم .الان همه رو برات مینویسم نازنینم

مهرآیین جشن شکوفه هاتون رو 28 شهریور برگزار کرد و چقدر من و تو و بابا برای این روز هیجان داشتیم روزجشن من و تو رستا به بغل راهی مدرسه شدیم و موقع ورودت دوست ویار همیشگیت ماندانا با یه شاخه گل و نقاشی قشنگی به استقبالت اومد. دیدن اون همه جوجه رنگی صورتی و سرخابی قند تو دل مامانها آب میکرد و ما هم مثل شما هیجان داشتیم . برنامه های مدرسه انجام شد و شما کلاس بندی شدین و اسم کلاستون گلها شد و بعد با معلم مهربونتون رفتین سر کلاس

فردای جشن شکوفه ها یه سفر سه روزه داشتیم به کرمانشاه و چقدر برات پرهیجان بود این سفر از حسرو وپرویز وشیرین و فرهاد برات گفتیم

شنبه سوم مهرماه:امروز هم سه تایی راهی مدرسه شدیم و تو با شور و هیجانت از ما خداحافظی کردی و منم هماهنگیهای لازم برای سرویست رو انجام دادم و برگشتم. خونه بدون تو خیلی ساکت شده

هفته دوم مهر ماه: موقع برگشت از مدرسه قمقمه آب رو داخل کیف کنار کتابهات گذاشته بودی و درش رو محکم نکرده بودی وآب ریخته بود تو کیف و کتابها و دفترت رو خیس کرده بود. دیدن اون صحنه آه از نهاد من بلند کرد و حسابی تو ذوقم خورد .کتابهای نو و ورق نخورده حالا از ریخت و قیافه افتاده بودن . دفتر مشقت اونقدر خیس شده بود که مجبور به عوض کردنش شدیم و کتابها رو اگه بابا و راهکارش نبود حتما عوض میکردم برات ولی این وسط واکنش تو دیدنی بود بعد از کلی گریه و یه خواب بعدازظهر که از ناراحتیت بود، گفتی اتفاقیه که افتاده و اصلا به روی خودت نیاوردی که برگهای کتابت زمخت شدن .گفتی مهم خوندشونه و من هم دیگه بحث عوض کردن کتابها رو پیش نکشیدم . ممنونم ازت به خاطر واکنشهای معقولت

عاشق نوشتن نشانه ها شدی و هر نشانه رو با دقت زیاد توی دفتر حک میکنی. قوس میم و سرکش کاف و صافی قد الف رو چنان ماهرانه میکشی که انگار چندساله کارت نوشتن و نوشتنه

شنبه هشتم آبان: امروز جشن شروع الفبا داشتین و رسما یادگیری زبان فارسی رو شروع کردین موفق باشی عزیز دل

شنبه هشتم آبان: امروز با چنان ذوقی از مدرسه اومدی و پریدی تو بغلم و گفتی : مامان !!!! باورت میشه داریم سواد دار میشیم!!! ما امروز حرف آ رو یادگرفتیم و محکم بغلم کردی و گفتی چه حسی داری دخترت داره فارسی رو یادمیگیره؟ و من در جوابت محکمتر بغلت کردم و گفت حس یه مامان کلاس اولی که انگار دوباره داره میره مدرسه

 

[ دوشنبه 10 آبان 1395 ] [ 23:44 ] [ مامان الهه ] [موضوع : فصل دوم:کلاس اول] [ ]

این روزها بدجور در حال امتحان کردن مایی. ماهم یه وقتهایی از دستمون در میره و نمره خوبی نمیگیریم . دلبندم خودت خوب میدونی که من و بابا چقدر دوستت داریم و هربار میخوای مطمین بشی ازین دوست داشتن کارهای نوزادگونه ازت سرمیزنه تا به خیال دل کوچولوت مارو امتحان کنی و ببینی که رفتارمون چیه. یکی دوباری پاسخ دادم به رفتارت . ولی تمام تلاشم رو میکنم که با حرف زدن متوجه ات کنم که نیازی به این کار نداری چون من یه جور دیگه دوستت دارم دختر مهربون مو بلندم .میدونم که اینروزها شاید کمتر وقت کنم که مثل قبل باهات بازی کنم یا حتی حرف بزنم .خواهر کوچولوت تقریبا تمام قوای ما رو مال خودش کرده ولی بازهم تمام تلاشم رو کردم که وقتهایی رو فقط مال خودمون دوتا باشه مادر و دختری مثل قبلترها. 

[ پنجشنبه 25 شهريور 1395 ] [ 11:40 ] [ مامان الهه ] [موضوع : ] [ ]

نمیدونم دندونهای دایمت عجله دارن برای درومدن یا دندونهای شیریت حسابی جاخوش میکنن و به راحتی جاشون رو به دایمیها نمیدن. دوتا از دندونهای پایینت دارن از پشت جوونه میزنن و هنوز دندون شیریت محکم سرجای خودش نشسته . امروز چهارنفری رفتیم دندونپزشکی تا ببینیم چکار میشه کرد که دکتر نظرش این بود که دوهفته دیگه صبر کنیم و تواین دوهفته حسابی سیب و هویج گاز بزنی تا دندونت لق بشه و خودش بیفته .آرزوی همیشگیت هم همین بود که کاش یه بار با غذاخوردن دندونم بیفته. .. حالا تا دوهفته دیگه باید صبر کنیم که اگه نیفتاد دوباره دندونت رو بکشی. یکی از دندونهات رو هم پرکردی و حسابی گریه کردی ... دستای کوچیکت موقع  پرکردن و روکش زدن تو دستهای من بود و حسابی فشار میدادی از ترسی که موقع انجام کار داشتی . نمیدونم شاید چون یهویی شد این پرکردن اینقدر استرس بهت وارد شد . متاسفانه دندونهای اسیابت دوسه تاییشون خراب شدن و باید درستشون کنیم تا دایمیهات رو درگیر نکنن. 

[ چهارشنبه 3 شهريور 1395 ] [ 0:36 ] [ مامان الهه ] [موضوع : تجربه ها] [ ]

روز سختی پشت گذاشتیم .بعد از چند روز که همه هوامون داشتن تنها بودیم.. تو سرماخوردی و رستا با خوابهای کم و سبکش عملا انجام کارها رو برام سختتر کرده . کم خوابی و بیخوابیهای این چند روز هم توان بدنی من رو کم کرده . امروز دلتنگ روزهای قبل شدم .روزانه هایی که با تو میگذروندم و دلتنگتر روزهای قبل تر از بودن تو. برای دونفره هام با بابا محمد...

باید زمان رو مدیریت کنم .هممون به آرامش نیاز داریم باید هوای هم رو داشته باشیم....

[ يکشنبه 31 مرداد 1395 ] [ 0:41 ] [ مامان الهه ] [موضوع : ] [ ]

بیست و شش روز از ورود خواهرت به زندگیمون میگذره. این چند روز برات چالشهای جدیدی داشته . گاهی سخت بود برات که بتونی شرایط رو بپذیری و غیر مستقیم حرکاتی نشون میدادی که من در خلوت خودم فکر میکردم که نکنه ضربه بخوری از این شرایط ولی باز هم مثل همیشه من رو  غافلگیر میکنی با مهربونیات. توکارها خیلی کمکم میکنی و موقع تعویض پوشک خواهری همه لوازم رو آماده میکنی برام . ممنونم از کمکهایی که بهم میکنی.

ترم جدید زبانت از هفته دیگه شروع میشه و تعطیلات ماهم آخر این هفته تموم میشه و برمیگردیم اراک و زندگیمون میفته به روال عادی... با کمک هم این روزای پیش رو به بهترین شکل میگذرونیم

[ سه شنبه 26 مرداد 1395 ] [ 11:10 ] [ مامان الهه ] [موضوع : تجربه ها, حرفهای مادر و دختری, روزانه های به یاد ماندنی] [ ]

رستای بی همتای ما 31 تیر ماه سفر زمینیش رو آغاز کرد و زندگی ما رو نورانی... باشد که به لطف خدای مهربان نامش پرآوازه و جاودانه شود.

[ سه شنبه 26 مرداد 1395 ] [ 10:39 ] [ مامان الهه ] [موضوع : تولدانه] [ ]

هیجان زیادت برای ورود خواهری رو امروز با دلدردهای کاذبت نشونم دادی... حس دوشب دور از من بودن و هیجان ورود عضو جدید شاید خیلی برات سخت باشه ولی میدونم تو از پسش برمیای نازگلکم . باهمه عشقت ساک خواهری رو آماده کردی و وسایل راحتی من تو بیمارستان رو یکی یکی لیست میکردی که چیزی از قلم نندازم ... 

فردا برای توهم روز بزرگی خواهد بود ....

[ چهارشنبه 30 تير 1395 ] [ 21:43 ] [ مامان الهه ] [موضوع : حرفهای مادر و دختری] [ ]

نوآمور عزیز یسنا صالحی

به تو که همانند پرستوی زیبا به دنیای بیکران علم بال گشودی و با سعی و تلاش خود دوره پیش دبستانی رو با موفقیت به پایان رساندی تبریک گفته امیدواریم در سایه الطاف پروردگار مهربان دستهای کوچک توانای تو دریچه های دانش را باز نموده و همواره ترسیم کننده پیروزیهای مستمر درخشان برای آینده و کشور عزیزمان ایران باشد.

 

پیش دبستانی و دبستان مهرآیین کوشا

 

دخترک شش ساله من!جشن پیش دبستانیتون و مراسم خداحافظی با مربی دوست داشتنیتون و دوستای عزیزت هم برگزار کردی و  امیدوار و دلشاد یه مرحله دیگه رو پشت سر گذاشتی و چشم به روبرو داریم... ازونجایی که میدونستی مهرماه بیشتر دوستات و مربیت رو خواهی دید خیلی دلتنگی نکردی و تمام جشنتون لبخند بر لب همه اتون بود .امیدوارم سال اول برای تو و دوستای خوبت خاطره های رنگین تر رقم بخوره 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 خرداد 1395 ] [ 1:07 ] [ مامان الهه ] [موضوع : فصل اول,پیش دبستانی] [ ]

بعضی وقتها پیش خودم میگم اینهمه مهربونی رو چطور توی دل کوچیکت جا میدی؟اینقدر بی شیله پیله و صادقانه محبتت رو به همه ابراز میکنی که بعضی وقتها نگرانت میشم برای بعدهای تو در این دنیای بزرگ ....

دیگه یواش یواش شمارش معکوس برای ورود خواهری رو شروع کردی هر هفته نگاهی میکنی به هفته به هفته های بارداری تا ببینی رستا کوچولومون الان چقدری شده؟شکل چیه؟چند هفته دیگه مونده ...هرچند گاهی اوقات نگرانی رو تو چشمات میبینم که با ورود عضو کوچولوی خونواده جایگاهت چی میشه!!!منم همیشه سعی ام رو کردم که بتونم مطمینت کنم که تو جایگاه خودت رو برای همیشه حفظ خواهی کرد.

این هفته جشن پیش دبستانیتون رو پیش رو داریم و قراره برامون شعر و سرود بخونید.من بیشتراز تو هیجان دارم برای این اجرای هماهنگتون .میام مینویسم برات از اون روز 

 

[ يکشنبه 2 خرداد 1395 ] [ 0:49 ] [ مامان الهه ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تو یه روز سرد از آخرین ماه زمستون88 یه نوری اومد تو زندگیمون که دنیامون رو دگرگون کرد.به شکرانه حضورش نامش را یسنا نهادیم که همیشه در ستایش خداوند باشیم.
لینک دوستان
افراد آنلاین
آنلاین : 2
بازدید امروز : 64
بازدید دیروز : 72
بازدید هفته گذشته : 630
کل بازدید : 345332