درهم نوشت+ عکسهای به جا مونده از پاییز
دوباره این ویروسها اومدن سراغت. اینبار اما زورشون زیادتر از تو بود و نتونستی مقاومت کنی کوچولوئک.تب کردی و صدات گرفت و گلوت عفونت کرد. حتی برای اولین بار هم گوش درد گرفتی. دکتر گفت گوشت التهاب پیدا کرده ولی جای نگرانی نیست. حالا باید دوباره این داروهای بدمزه رو بخوری ولی هیچی نمیگی. اصلا سر دارو خوردن اذیت نمیکنی با اینکه یکی دوتا از شربتهات تلخه ولی باز هم چیزی نمیگی.با تمام ناراحتی که از چشمات موج میزنه میخوری و بعدش میگی دستت درد نکنه مامان جون. و من میمونم که جوابی بهت بدم که تو باز میگی مامان پس بگو نوش جان دیگه! نوش جان!!! با هر بار دارو خوردن میگی مامان گیده خوب شدم،قوی شدم . امروز متوجه شدی که توی فریزر بستنی داریم.وقتی بهت گفت...
یک جمله کوتاه و پر مفهوم
با اجازه از بانوی بهار و دختر پاییزیش . لحظه هاي ما عين حبابهايي هستن كه تا بيايي دركشون كني از دستت ميرن و محو ميشن. كاش فقط همين شيريني و شاديِ بازي باهاشون رو دريابيم! ...
مامان خودش میاد
چندوقتیه که بعد از ظهرها میرم باشگاه و شما یکی دو ساعتی پیش بابا میمونی. بابا لطف میکنه و اکثر مواقع میاد دنبالم. چند روزه که وقتی میخواین بیاین برنامه آموزشی دورا پخش میشه (persian toon) و آخر کارتون رو نمیتونی ببینی و با اکراه از خونه بیرون میای. چهارشنبه به محض اینکه کارتون مورد علاقه ات شروع میشه رو میکنی به بابا و میگی : بابا،مامان خودش میادا ما نمیریم دنبالش!!!! باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پی نوشت: پست پایین هم داغ داغه
محرومیت زمان مند عروسک
تو آشپزخونه سرگرم غذا پختن بودم. توی عالم خودت بودی و حرف میزدی و شعر میخوندی.یکی دو دقیقه ای صدات نیومد یه دفعه با عروسکت از اتاقت اومدی بیرون و با یه لحن محکم بهش گفتی حالا اینجا میشینی وقتی ساعت زنگ زد اونوقت میتونی پاشی. مامانت رو زدی کار بدی کردی!!!!!!!!!!!!!کار جالبترت این بود که بعدش گفتی منهم اینجا میشینم و پشتت رو کردی به عروسکت!!! ای جان باورم نمیشد که این قدر دقیق محرومیت زمانمند رو اجرا کنی و مفهومش رو درک کنی.بعدش اومدی پیش من و گفتی مامان عروسک کار بدی کرده نشسته اونجا. سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم و گفتم اگه کار خیلی بدی کرده باید بشینه اونجا تا متوجه کار بدش بشه. بعدش انگار ساعت خیالت زنگ زد که رفتی به عروسک گفتی حالا میتو...
33 ماه و تغییر چهره
وقتی به دنیا اومدی موهات پر بود و کلی ذوق کردم آخه قبل از به دنیا اومدنت کلی گیره سر های نوزادی خریده بودم که روی موهای نرمت بزنم. ولی کم کم که بزرگتر شدی همینجور که رنگ موهات از مشکی به طلایی تغییر رنگ داد انگار تارهای موهات هم نازکتر شد و هم کم پشت. موهات خیلی بلند شدن و کم بودنش بیشتر به چشم میومد. تصمیم گرفتم که موهات رو کوتاه کنم شاید این کوتاهی روی موهات تأثیر خوبی داشته باشه. این عکس مال شب قبل از کوتاهی موهاته ببین چقدر بلند شده بود اولین قیچی رو که زد پشیمون شدم اصلا باورم نمیشد که خیلی ساکت رو صندلی نشستی حتی اجازه دادی که واست پیش بند ببنده فدای نگاهت بشم که داری با چشمات میگی مامان کی تموم میشه...
دلتنگی
میخوای بری حرفی نداری اشکهات دارن جار میکشن رفتن همیشه پر غمه انگار دارن داد میکشن آی نمیدونی دل آدم رو چه میشکونیی خودت بهتر از هرکی میدونی که بارون پاییز میسوزونه دل آدما رو وقتی چشت پاییز میشه باغ دلت گلریز میشه تصویر غم میشینه تو چشم سیاهت وقتی چشمت لبریز میشه اشکهای تو آویز میشه دونه دونه میچکه از چشم سیات نمیدونی دل آدم رو چه میشکونی خودت بهتر از هرکی میدونی که بارون پاییز میسوزونه دل ادمارو تعریف حس غریب دلتنگی موقع خداحافظی برای چشمان پر از بغض و اشکت ...





