یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

رویش ناز نگاه تو عزیز جاودانه بادا!!!!

  وبهاری دیگر و نگاهی تازه و دوباره حسی پشت لبخند به مهر پالوده ومن اینبار دلم رنگین است ودوچشمم روشن ولبانم خندان و تورا میبینم پشت بی خوابی شبهای غریب دوری ظلمت سرد زمستانی ما را تو به مهر با نوای خوش آغاز بهار با نسیم خوش لبخند عمیقت تو به ناز به سرانجام رساندی تو نگار وجهان هستی هلهله کرده به پا       ...
7 اسفند 1391

اینقدر برام عزیزی قد یه دنیا خوبی قد یه دنیا ستاره

چند ساعتی بیشتر نمونده به لحظه ای که تا ابد تو قلبم جاودانه است. اون لحظه ای که اصلا دلم نمیخواست تموم بشه. لحظه های پر استرس و شیرین به دنیا اومدنت. وقتی خانم دکتر مهربونی که هیچ وقت مهرش رو یادم نمیره بهم گفت: این کوچولوی شما از الان معلومه که مامانش رو خیلی دوست داره که حاضر به درد کشیدنش نیست و نمیخواد اذیتش کنه و دیگه باید بری اتاق عمل که خودم این کوچولو رو به دنیا بیارم بدون این که مامانش درد بکشه. اون خانم دکتر همون موقع تشخیص داد که تو چه قلب مهربونی داری عسلکم. اون لحظه ای که تو رو تو اون دستمال سبز پیچیده بودن و بهم نشونت دادن رو هیچ وقت یادم نمیره. وقتی به دنیا اومدی آسمونی که دو ماه بود نباریده بود در رحمتش باز شد و تا شب بارید ...
7 اسفند 1391

هر دم از این باغ بری میرسد

زینب عزیز ،مامان بانوی آب و روشنی برات یه یادگاری تولد گذاشته توی وبلاگش. ممنونم زینب عزیز که حسابی غافلگیرم کردی.نمیدونی چه حس قشنگیه که بدونی این همه دوست کنارتن و برات آرزوهای خوب میکنن. خدایا این خوشیها رو از ما نگیر ...
7 اسفند 1391

قشنگترین بهانه زندگی

نمیدونم کجا چه کاری کردم که خدا دوستی با زهره عزیز و دختر نازش رو پاداش واسم قرار داد. خیلی دوستتون دارم و آرزو میکنم خدا هر چی آرامش و خوشبختیه به زندگیتون روونه کنه .. مامان زهره عزیز مامان قشنگترین بهونه زندگی پستی را واسه تولدت نوشته که پر از مهربونی و عشقه: عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه ...
6 اسفند 1391

به بهونه تولد تو... دوستیهای جاودانه

دوباره خاله وحیده یه بار دیگه بهمون ثابت کرد که دلها خیلی بیشتر از اینا میتونن به هم نزدیک باشن. چقدر قشنگ از اون لحظه ها واسم نوشتی وحیده جان. یادته چقدر ناز کرد تا چشممون رو به جمال خودش روشن کرد. یادمه که قبل از هرچیزی که به محمد بگم گفتم یادت نره مسیج بزنی .. یادش به خیر... یسنای من خاله وحیده به مناسب 3 ساله شدنش تو خونه پرنسس نازش واسمون یه پست قشنگ با قلم پر مهرش نوشته و خیلی شرمندمون کرد. جشن تو جشن تولد تموم خوبیهاست سپاس دوست نازنین که  یاور همیشه مومنی ...
6 اسفند 1391

مهر بانوی مهربونی

همونطوری که آسمون در رحمتش رو باز کرده و بعد از چند وقت یه بارون حسابی دیدیم، مهدیه عزیز هم مهرش رو بی وقفه بهمون میرسونه و واست تبریک تولدی نوشته به زیبایی عشق. مهدیه جان دست و دل پر از مهرت را بوسه باران میکنم بانوی مهربونی و آرزو میکنم که همیشه شاد زندگی کنی که شادی رو به دلم آوردی امروز خانوم گل صدامو میشنوی؟   ...
6 اسفند 1391

چند قدم مونده به لحظه عاشقی

امسال دلم میخواست که تولدت حسابی بهت خوش بگذره و خاطره بشه واست. مثل تولد پارسال که هر وقت عکساش رو میبینی برق شادی رو تو چشمات میبینم. ولی خوب امسال با  سال قبل یه فرق شیرینی داره و اون هم عروسی خاله نداست که قراره 26 اسفند برگزار بشه و الان با اینکه اراکم ولی تمام فکرم پیش اون قضیه است و درگیریها و کارهای شیرینش. امسال تصمیم گرفتم یه تولد کوچولوی غافلگیرانه واست بگیرم. پنج شنبه شب که مهمونی دوره ای قرار بود خونه ما برگزار بشه و مادر و عموها و عمه زهرا خونمون دعوت بودن با بابا واست یه تولد زودهنگام گرفتیم. کادوها و کیکت رو به خاطر اینکه من سرگرم درست کردن غذا و آماده کردن خونه بودم بابا واست گرفت. میخواستم عافلگیرت کنم عزیز دلم . به م...
5 اسفند 1391