یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

رنگ خدا

اینروزها همش دارم به حکمت خدا و رنگ خدا و حضور خدا فکر میکنم.بعضی وقتها میگم خدایا شکرت که بدتر از این نشد. بعضی وقتها هم فکر میکنم آخه خداجون حکمت این کارت چی بوده.؟ چرا باید یهو عمو امیرت به این روز بیفته؟جوون سرزنده و ورزشکار چرا باید یهو بی خود و بی جهت رگ قلبش پاره بشه و بره زیر تیغ جراحی و عمل قلب باز انجام بده؟دلم نمیخواد ناشکری کنم خدا ولی حکمتت رو درک نمیکنم. میدونم که الان همینکه داره نفس میکشه همینکه جلوی چشممون میتونه چندقدم راه بره همش رو از تو داریم خدا. میدونم که خودت برش گردوندی ولی بازم نمیتونم درک کنم .خدایا منو ببخش. شکرت به خاطر داده ها و نداده هات.شکر... شب دوم فروردین قلب عمو امیر درد میگیره و سریع میبرنش اورژانس....
19 فروردين 1392

چیزی مثل معجزه

خدا رو شکر که همه روزهای خدا میگذره. روزهای خوبش میشن خاطره و روزهای بدش تجربه های تلخ... خدا رو شکر که گذشت .. امیر هم رو به بهبوده و خیلی بهتر شده تو این چندروز. دیروز دوباره وقت دکتر داشت دکترش از همه چیز راضی بوده و فقط همش میگفته این مثل معجزه است . خدایا شکرت پی نوشت: دوستای عزیزم از همه اتون ممنونم به خاطر همراهیهای سبزتون. شما که با کامنتهای قشنگ و پرمهرتون با دعاهای قشنگتون همراه این لحظه های سختمون بودین و کنارمون بودین ... دوستتون دارم دوستای مهربون ...
18 فروردين 1392

بهار را به خانه بیاور بهار نزدیک است

بعد از تموم شدن مراسم عروسی  انگار تازه یادمون افتاد که عید هم نزدیکه و هنوز بهار رو  دعوت نکردیم به خونمون. امروز بعد از ظهر با اهل خونه خودمون رو رسوندیم به نمایشگاه گل و گیاه که از قافله عقب نمونده باشیم و اگر چه وقت نکردیم سبزه رو سبز کنیم ولی یه سبزه خوشگل واسه سفره هفت سین که امسال خونه مامانی کنارش میشینیم و منتظر اومدن بهار میشیم گرفته باشیم. دیدن اون همه تکاپو و همهمه سرحالمون آورد و بیشتر از اون همه رنگ و گل و گیاه و سبزه و ماهیهای رنگارنگ. به وجدمون آورد و تو چقدر از دیدن گلها ذوق میکردی. وقتی میدیدی که همه بچه ها ماهی به دست دنبال خونواده هاشون راه افتادن تو هم خواستی از قافله عقب نمونده باشی و گفتی : من از این پلاستیک...
28 اسفند 1391

روزهایی که میشن خاطره

عروسی خاله ندا هم به خوبی و خوشی برگزار شد. خدا روشکر که همه چیز همون جوری پیش رفت که خودشون دوست داشتن و هیچ چیز دلچسبتر از این نیست که یه عروسی با تمام دردسرها و دوندگیهاش به خوبی و خوشی و طبق میل عروس ودوماد پیش بره.  بازهم خداروشکر میکنم که دختر نازی مثل تو دارم که توی تموم این دوندگیها پا به پامون اومدی و دم نزدی. چه اونروزایی که با من میومدی تا خونه خاله ندا رو بچینیم  و به چیزی دست نمیزدی و چه اونروزایی که صبورانه تو خونه پیش خاله نسرین میموندی و اجازه میدادی که من با خیال راحت تری از جانب تو به کارای بیرون برسم و به خاله ندا و بقیه کمک کنم. ازت ممنونم دختر خوبم. روز عروسی  از ظهر با من تو آرایشگاه بودی و بعد ه...
28 اسفند 1391

خودم برایش میگویم

  خودم برایش می‌گویم    ...... چند روز   پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه   ی   ما با   دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش   سوسک را ناز کند مامانش   گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای   این که اذیت نشه هر روز   رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم   و آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان گفتیم   قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نب...
20 اسفند 1391

تولدانه

فردای روز تولدت اولین بسته پستیت رو دریافت کردی. از طرف پرنسس صورتی " پارمیس کوچولو ". کنار ذوق کردنای تو من و بابا هم کلی ذوق کردیم و تو مشتاق بودی که سریع بازش کنی و ببینی چی توشه و ما هم اینقدر از برق چشمای تو ذوق کرده بودیم که یادمون رفت همون لحظه ازت عکس بگیریم و موندگارش کنیم.ممنونم ازت بانوی مهربونی که باعث خوشحالی یسنا شدی.       بهت وعده یه تولد کوچولوی دیگه رو خونه مامانی داده بودم. وقتی اومدیم اصفهان. با هم رفتیم و کیک خریدیم و تو انگار که بار اولت بود که میخواستی تولد بگیری چنان ذوق میکردی که نگو . با کلی خواهش و کلک راضیت کردیم که تا اومدن خاله ندا و عمو علی که این روزا دنبال تدارکات عر...
16 اسفند 1391