یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

دختر ماهروی خانه ما

دخترک خانه ما روز به روز بزرگتر میشود و شیرین تر. هرروز در حال اثبات بزرگ شدن خویش است به هر بهانه ای.دلم میخواهد ساعتها بنشینم و نظاره گرش باشم با عشق. هرروز کاری جدید و هنری جدید نشان میدهد و میگوید ببینید من دیگه بزرگ شدم. برای هر لحظه اش به دنبال سرگرمی جدید است و هنوز هم مثل قبل هر سرگرمی فقط 10 دقیقه جذاب است و بس.تنها سرگرمی جذابش این روزها فلش کارتهای زبانش است که خسته اش نمیکند و این مرا امیدوارتر میکند به ادامه راه. دخترک خانه ما این روزها به شدت به کار خانه علاقه مند شده است. از جارو کردن و آشپزی تا جمع و جور کردن اتاقش و مرتب کردن کشوهای اسباب بازی.روزی یک بار اتاقش را جمع میکند و موجبات خوشحالی ما را فراهم. دخترک خانه ...
5 خرداد 1392

میخوای دوست من بشی؟

این جمله رو این روزها خیلی ازت میشنوم نازنینم. خوب متوجه شدی که وجود یه دوست خوب چقدر میتونه واست کارساز باشه.توی پارک،توی مهمونی، کلاست و خلاصه هرجایی که بچه های دیگه هم باشن این جمله رو ازت میشنوم. اینقدر خوشحال میشی وقتی که یکی از اون بچه هایی که بهشون درخواست دوستی دادی بپذیرن و باهات همبازی بشن. دیروز وقتی با اصرار زیادت برای سرسره بازی کردن بردمت پارک تا بازی کنی، دیدم که کنار پله های سرسره ایستادی و بالا نمیری. تعجب کردم وقتی ازت دلیلش رو پرسیدم با ناراحتی گفتی: آخه هنوز نتونستم دوست پیدا کنم!!! گفتم ببین این همه بچه که اومدن میتونن دوستت باشن و باهاشون بازی کنی. گفتی آخه هیچکدومشون باهام حرف نمیزنن و اینجا بود که دنیای کودکانه ات رو...
21 ارديبهشت 1392

شیرین بیانم

یه بیضی کشیدی میگی مامان یه بنزین کشیدم الان میخوام رنگش کنم. از اونجایی که میونه ات با رنگ کردن خوب نیست و یه کم هم سرماخوردی یه کمش رو رنگ کردی میگی این بنزین خیلی بُزُگه فَداا رنگش میکنم!! صبح از خواب بیدار شدی میگی  مامان من شیر کاکائو میخوام میگم مامان سرماخوردی واست خوب نیست میگی دیشب که هنوز نخوابیده بودم هوا black بود خودت گفتی صبح بیدار شدی شیر کاکائو بخور!!!من: مداد قهوه ای پر رنگت رو آوردی و میگی مامان اسم این رو بذاریم سوخته!!! میگم یعنی چی؟ میگی باوان مداد سوخته داره!! (باران مداد قهوه ای سوخته داره) تو کلاست شنیده بودی و الان به هر رنگ پر رنگی میگی سوخته! قرمز سوخته! بنفش سوخته! سبز سوخته!!! بابا از سر کار ب...
17 ارديبهشت 1392

دیدار اردیبهشتی

میگم این دنیا هم عجیب و غریبه ها!!!! اون موقع که کلی برنامه ریزی میکنی که یه زمان و مکان خاصی با دوستات دور هم جمع باشین و خوشحال، برنامه هات به هم میریزه و یه چیز دیگه رقم میخوره و فکر میکنی دیگه نمیتونی دوستات رو ببینی و با هم باشین. هیچ وقت فکرش رو نمیکردم که به این زودی بتونیم دوباره دوستای گلمون رو ببینیم... خاله معصومه و فرنیا و عمو معین رو به همراه خاله وحیده و پارمیس ناز و عمو رضای مهربون!!! باورت میشه مامان!!!! قرار بوده که از اول ما همدیگرو تهران ببینیم و دور هم باشیم نه کرمان!!!!جشن عروسی یکی از دوستای دوران دانشگاه بابا و عموها که چقدر به موقع بود و حال و هوامون رو عوض کرد. 5 اردیبهشت دوباره دیدارهامون تازه شد و لبخند به لبهامون...
15 ارديبهشت 1392

خودشناسی

کلاس رفتن تو واسه منم یه مزیت داشت اونم اینکه مدیر محترم آموزشگاهتون واسه ما مامانها هم اونجا یه کلاس مشاوره برگزار کرد تا وقتی منتظر شما میمونیم وقتمون به حرفهای بیهوده هدر نره.. تا حالا دو جلسه برگزار شده که من تونستم این جلسه آخری رو شرکت کنم. قرار بود کارشناس مشاوره در مورد مباحث فرزندپروری صحبت کنه و انگار هفته قبلش این کار رو هم کرده بود ولی این بار یه کار جالب تر کرد و گفت اول مباحث خودشناسی رو پیش میبریم و بعد از اون فرزندپروری رو شروع میکنیم و منطقش هم این بود که تا نتونی با خودت و تواناییهات و ضعفهات ارتباط برقرار کنی و بشناسیشون نمیتونی شیوه های فرزندپروری رو به خوبی پیاده کنی و به مشکل برمیخوری. به نظرم درست میگفت. من یکی خودم ر...
14 ارديبهشت 1392