یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

گل یاسم

مامان من تو رو خیلی خیلی دوست دارم اندازه همه همه اش!!! مامان من عاشگ تو ام!! مامان من دلم برات تنگ میشه! مامان ... نمیدونی عزیزم این حرفها رو که میزنی من  رو عاشقانه به عرش خدا میبری بی نهایت دوستت دارم ستاره زندگی من! باغ گل یاسم،نهایت آرزوی من، عشق بی همتای بابا،روزت مبارک دخترم!   ...
16 شهريور 1392

شاخ نباتم

توی راه برگشت از اصفهان بودیم و نزدیکای اراک. واسه اینکه بهت سخت نگذره شروع کردیم نقاشی کشیدن. هی میگفتی و من میکشیدم و تکونای ماشین هم خوشگل ترش میکرد. بهم گفتی واسم خونه بکش و منم که حواسم نبود بالای کاغذ دفتر شروع کردم به کشیدن که یهو گفتی :صد بار تاحالا بهت گفتم خونه تو آسمون نیست!!! پایینتر بکش!!! چندروز پیش داشتی توی خونه حسابی شیطنت میکردی و بالاو پایین میپریدی و خوش بودی واسه خودت. همینطوری که بازی میکردی ازت خواستم که یه چیزی رو برام بیاری یه دفعه  وسط بازیت نشستی روی زمین و با یه حالی گفتی آخه من که انرژی ندارم !!!!     ...
10 شهريور 1392

پرنسس سه سال و نیمه من

دوباره هفتیمین روز ماه اومد و روز تولد تو رو به یادم انداخت شازده خانمم! الان دیگه سه سال و نیمه شدی. 42 ماهه شدی.1275 روز از روزای زندگیت گذشت. تمام روزهای زندگیت پرنور و زیبا نازنین بانو همین امروز وقتی رضایت دادی تا به موهات یه سر و سامونی بدم شال و کلاه کردیم و سریع رفتیم آرایشگاه تا پشیمون نشدی کار رو یکسره کنم. آخه خیلی وقت بود دلم میخواست یه کم موهات رو کوتاه کنم ولی نمیذاشتی و میگفتی میخوام موهام بزرگ باشه! ولی امروز انگار خودت هم از این همه به هم ریختگی خسته شدی (شایدم از اصرار من برای بستن موهات که توی این روزای گرم دورت نریزه و اذیتت نکنه) و گفتی موهام رو کوتاه کن و رفتیم پیش عموی رنگین کمونی که موهات رو کوتاه کنه. ای...
7 شهريور 1392

مردادنامه

مرداد با همه قشنگیها و بدیهاش تموم شد. چیزی که ازش موند خاطره های خوب و بدشه.دلم میخواد با مرور لحظه های قشنگش شهریور رو شروع کنیم که وقتی اول مهر نگاهی به شهریور میکنیم وزنه خوبیهاش سنگین و سنگین تر باشه...         به گفته خودت خونه مورچه ها رنگین کمان درست کردی و با خوشحالی میگی بیاین rainbow درست کردم اینم رنگین کمان خونه ما با دست هایی که با جوهر استامپ آبیتر از آبیه!!!! وقتی ازت پرسیدیم چرا این کارو کردی؟ آخه مهر نداشته ام!!!!مجبور شدم!!!!! دوست نوشت: فکر نکنید که یسنا خونه رو به هم ریخته ها نه!!!!! مدلشه!!!! ...
3 شهريور 1392

باغ گلها

نمیدونم چرا تو این روزای کشدار تابستون وقت نمی کنم بیام و بنویسم ازت نازنینم. کار خاصی هم ندارم ولی باز نمیشه بشینم پای لب تاپ و بنویسم. یه دلیلش هم وجود نازنین خودته. که تمام وقت میخوای باهات باشم. الان هم بعد از کلی کلنجاررفتن باهات خوابیدی .نمیدونم این همه انرژی رو ار کجا میاری. از صبح ساعت 10 که بیدار شدی بازی کردی کارتون دیدی، کلاس رفتی، پارک رفتی باز اومدیم خونه کلی بازی کردی و کتاب خوندیم باز هم ساعت 12 خوابیدی!!!! تازه با کلی ناراحتی که خوابم نمیبره و نمیتونم بخوابم و اوووه  نمیدونی چقدر ناز کشیدم تا خوابیدی ناز گلکم. دیروز داشتیم با هم حرف میزدیم یهو وسط حرفات گفتی: مامان یه بچه داشته باشیم کوچولوی کوچولو من برم لپشو...
24 مرداد 1392

باغ وحش و خرگوش

شنیده بودم که باغ وحش اراک خیلی بزرگه و گونه های متنوعی از حیوانات رو داره. بابا محمد ولی قبول نداشت و میگفت چندتا حیوون بی حال و بی رمق رو گذاشتن تو قفس و این هم دیدن نداره. به هر حال روز جمعه 31 خرداد ،آخرین روز بهار بالاخره طلسم شکسته شد و موفق شدیم ببریمت باغ وحش! یکی دوساعتی مونده بود به اتمام  ساعت بازدید وارد شدیم و چیزی که دیدیم با چیزی که بابامحمد تصور میکرد زمین تا آسمون فرق میکرد و یه باغ وحش درست و حسابی جلوی چشممون دیدیم با حیوونهایی که اصلا بی حال و بیرمق نبودن و برعکس سرحال بودن حسابی!جوری که وقت هم کم آوردیم!! اولش یه کم ترسیدی و سعی میکردی فاصله ات رو با قفسها حفظ کنی و نزدیکشون نمیشدی. ولی کم کم ترست ریخت و حسابی...
13 مرداد 1392

واژه ها به سبک یسنا

یه سری کلمه ها رو هنوز اشتباه میگی زبان دان کوچک من! شوشن= روشن داشتم میبیدم= داشتم میدیدم آشپخزونه= آشپزخونه حرف «ر» هنوز برات سخته گفتنش و به تناسب جاش تو کلمه یه چیزی میگی هردفعه. یه بار «ی» میگی و یه بار هم «و» و یه جاهایی هم اصلا نمیگی. مثلا رنگارنگ رو میگی: ونگااَنگ!! فعل ها رو هم خیلی بامزه میگی: دوزیدی= دوختی پُزیدی= پختی حوحاب= حباب می یخه= یخ زده   چنجد= کنجد الان چیز دیگه ای یادم نمیاد به محض اینکه یادم بیاد اینجا واست به یادگار مینویسم ...
9 مرداد 1392