یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

رسم روزگاره

نفس من ! هرروز داری بزرگتر میشی و من از داشتن تو به خودم میبالم. امروز صبح یه تجربه جدید داشتی و حسابی بزرگ شدنت رو به رخم کشیدی نازنینم. هرروز صبح با هم لباس میپوشیدیم و میرفتیم سمت مهدت تا تو به گفته های خودت بازی کنی و شادی کنی و بخندی! ولی امروز ، با سرویس به مهد رفتی!! اینقدر خانم و متین نشستی توی ماشین که من همون لحظه بزرگ شدنت رو حس کردم و قلبم سنگین شد. بزرگ میشی و دیگه مثل قبل خودت رو تو بغل من نمیندازی تا عطر تنت رو حس کنم... بزرگ میشی و میدونم حست، دوست داشتنت، مهربونیات هم با خودت بزرگ و بزرگتر میشن  میدونم رسم روزگار تا بوده همین بوده و تا هست چنین هست، ولی من ِ مادر دلم برای روزهای کودکی تو تنگ خواهد شد... برای محکم در آغ...
13 آذر 1392

ترفندانه

 عاشقتم نفسم، هرروز بیشتر از دیروز ، وقتی تموم اسباب بازیات وسط خونه است و ازت میخوام جمع کنی و قبول نمیکنی و میگی حال ندارم، مجبورم ترفندی بزنم که خودت تموم اسباب بازیات رو جمع کنی و بذاری سرجاشون.!!! واسه همینه که عاشقتم. چکار میکنم ؟ خوب مجبورم بگم دیگه بهت وقتی اینا رو میخونی دیگه اونقدر بزرگ شدی که بدون ترفند زدن اتاقت رو مرتب کنی و دیگه واسه خودت خانمی شدی. وقتی میخوام که اسباب بازیات رو خودت جمع کنی سرم رو به کاری گرم میکنم و میگم یسنا مواظب باش من که حواسم نیست کسی اسباب بازیات رو نبره بذاره سر جاش!!! اونوقت مثلا من حواسم نیست و تو یواشکی و یه جوری که من متوجه نشم!! اسباب بازیات رو میذاری سرجاش!!  بعد من یهو سرم رو برمیگرد...
9 آذر 1392

داری بزرگ میشی

چند وقته ذهنت درگیری های جالبی داره.این حرفات رو من تازه شنیدم از زبون مادرجونت -من که بزرگ شدم میخوام با ... عروسی کنم بعد بریم بچه پیدا کنیم من بشم مامانش و ... بشه باباش یکی دوروز پیش این رو از زبون خودت شنیدم که - من که بزرگ شدم میخوام عروس بشم،... داماد بشه بعد من مامان بشم و ... بابا بشه بچمون بشه نفسمون!!!! به قول مامان نیروانا جون شاید به خاطر اینه که داری از خودت و جنسیتت شناخت پیدا میکنی و ذهنت رو درگیر کرده. ولی منم مثل مامان فریبا آرزو میکنم که اهلی کسی باشی که تو رو به گل سرخت برسونه مسافر کوچولوی من! یاد اون پستی افتادم که چند وقت پیش واست نوشته بودم البته انگار تاریخش تغییر کرده چون میدونم  اوایل نوش...
2 آذر 1392

گل گلدون من

گل زیبای من! اینروزا خیلی دلم میخواد بدونم توی ذهن کوچولوی تو چی میگذره، از مهدت چیز زیادی تعریف نمیکنی و من همش چشمم به دهن توست تا ببینم کی از دهن کوچولوت یه حرفی میپره بیرون و من تو هوا بقاپمش واسه دنبال کردن صحبتات دیروز که اومدی خونه یه شعری رو در مورد گل و دونه و خورشید و بارون با خودت زمزمه میکردی. حدس زدم که در مورد گیاهان براتون حرف زدن ولی چیزی نگفتی و شعرت رو دست و پا شکسته میخوندی. شب موقع خواب گفتی من یه حرفی یاد گرفتم مامان میخوای بهت بگم؟ منم با خوشحالی نگاهت کردم و خواستم که بگی .گفتی: گل اون پایینش ریشه داره که تو خاکه بعد ساقه بعد برگ بعد گل. ریشه غذا میده به گل و گل بزرگ میشه خورشید بهش نور میده بارون که بیاد بهش آب میده...
27 آبان 1392

نقاش کوچک خانه ما

تکامل نقاشیهای زیبات رو به چشم دارم میبینم نازنینم. اون روز اولی که مداد دستت دادم تا خط خطی کنی تا همین یکی دو هفته پیش تموم نقاشیهات فقط بازی با رنگها و خطها بود. مدتی میشد که به قول خودت چشم چشم دو ابرو میکشیدی ولی خیلی مبهم و درهم. تا همین چند وقت پیش که تمام اجزای بدن رو کشیدی توی نقاشیت و آدمک نقاشیت رو تکمیل کردی یه آقای سیبیل دار کشیدی که روی گونه اش خال داره و این اولین آدمکی بود که کشیدی یک ماهی میشه که از اولین نقاشی هدفمندت گذشته که فقط بازی با رنگ بود و به قول خودت یه رودخونه بود که دو طرفش گل های رنگی کشیده بودی و این یکی که میگفتی ساختمونهای بلند کشیدی وسط گل ها ببین چه خورشیدهایی کشیدی ب...
20 آبان 1392

صبح جمعه دلپذیر

8 صبح جمعه است و من مست خواب. بیدار میشی و به رسم همیشه از توی تختت صدام میکنی و منو میخوای. با تمام جاذبه و گرمای تخت از جام بلند میشم و میام کنارت دراز میکشم ازت میخوام بخوابی میگم امروز جمعه است میتونیم بیشتر بخوابیم و هنوز برای بیدار شدن زوده. میگی مامان خواهش میکنم بیدار شیم بازم ازت میخوام بخوابی عزیزکم ، با استرس میگی آخه اگه بخوابیم زود شب میشه و نمیتونیم بازی کنیم!!! با این حرفت خوابو از سرم میپرونی و  تو خوشحال منو میبوسی و میگی پس من برم یه آبی به دست و صورتم بزنم بیام . بلند میشم واسه آماده کردن صبحانه. با زیرکی و مهربونی میری پیش بابا و بیدارباش میزنی بابا هم میگه بابا جون بذار بخوابم خستگیم دربیاد بعد بلند میشم رو میکنی ب...
17 آبان 1392