یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

لذت داشتن تو

اینقدر ننوشته دارم ازت که نگو نمیدونم از کجا بنویسم... از شیرین زبونیات ... از گل واژه گفتنات... از شیطنتهات... نمیدونم... این روزا یه کلمه هایی رو اشتباه میگی. مثل خال که میگی: لاخ! چهار پایه که میگی: پارچه ای!!  واییی چرا بقیه اش یادم نمیاد!!! این روزا درگیر خوندن جمله های انگلیسی هستی و اولین جمله ای که با 6 کلمه خوندی هفته پیش بود:  Mum bug has a red bag زبان دان کوچک من!! دارین روی یه کتاب قصه کار میکنید و کلی کیف میکنی از خوندنت.. این روزا یه روز بزرگ میشی و میگی من بزرگم و کلی کارای بزرگونه انجام میدی و یه روز کوچولو میشی میگی من نی نی ام!!!و دلت میخواد بغلت کنم و مثل کوچولوها باهات حرف بزنم .این روزا همه اش و...
14 آبان 1392

پیشروانه

دیگه خبری از بهونه گیریات برای مهد رفتن نیست،امروز که اومدم دنبالت مربیت با خنده میگفت: یسنا دلش میخواد اینجا ناهار بخوره !!!یه روز براش ناهار بذاری ن. گفته امروز مامانم خیلی کار داره من  اینجا میخوابم!!! من که سر از کار تو کوچولو در نیاوردم ولی خوشحالم که اینهمه خوشحالی... اینم کتابهای مهدتون که دیروز بهتون داده بودن و قراره ازین به بعد توی مهد کار کنید   ...
7 آبان 1392

ختم به خیر شدیم!!

آخ که چقدر دلم تنگ شده بود واسه نوشتن... برای اینجا و همه دوستای خوبم... برای از تو نوشتن و برای تو نوشتن... این چندروزی که گذشت روی پروژه مهدکودکت کار کردیم اساسی. مدیر مهدت ازم خواست کادوهای کوچولو بگیرم و بدم به مربی جدیدت تا باهاش ارتباط برقرار کنی. منم حرف گوش کردم و یکی دوتا کادوی کوچولو گرفتم تا بده بهت و چقدر هم خوشحال میشدی ولی باز شب که میخواستی بخوابی میگفتی من فردا مهد نمیرم. صبح پا میشدی و میگفتی بریم و زود برگردیم!!! یه پری کوچولویی هم بعضی وقتها خونمون سر میزنه و برات زیر بالشِت جایزه میذاره!!! یکی دوباری که اجازه دادی من زودتر برگردم برات جایزه گذاشته بود زیر بالشِت و حسابی غافلگیر شدی و خوشحال و برای پری کوچولوی بینوای...
5 آبان 1392

ماجراهای مهدکودک

اینروزا تمام تلاشم اینه که با محیط مهدت خو بگیری و بیشتر بهت خوش بگذره. هرروز با ذوق و شوق شعرهای نصفه نیمه ای که یاد گرفتی رو با هم میخونیم و کلی میخندیم و شادیم ولی آخر هر شعر این جمله ات رو میشنوم که : مامان فردا دیگه نمیخوام برم مهدکودک!!!!!همه اش هم به خاطر وابستگی زیادته به من! هرروز کتابهایی که درباره مهدکودکه رو میخونیم وکلی کیف میکنی باز آخرش میگی ولی من نمیخوام برم مهد کودک!!! وقتی میگم آخه چرا نمیخوای بری ؟ میگی چرا نداره!!!!! باز صبح که میشه دلت  میخواد بری مهدکودک ولی میترسی انگار از طرف من مطمئن نیستی که وقتی هم پیشم نیستی دوستت دارم. یه دلیل دیگه اشم اینه که مربی مهدت،خاله آرزو، دو روز در هر هفته نیستش و یکی دیگه جاش میا...
23 مهر 1392

زبان دان کوچک من

ترم سه زبان رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتی با همه سختیهایی که برای عوض شدن مربیت داشتی. هر روز میگفتی امروز دیگه نمیرم آخه خانم صباغی(مربی ترم یک و دو) نیستش و من هر روز به یه بهانه ای بردمت کلاس .ولی توی کلاس اصلا نشونه ای از بی علاقه گی از خودت نشون نمیدادی و مربیت هم ازت حسابی تعریف میکرد فقط به نسبت ترم یک و دو ات که با خانم صباغی بودی ساکت تر شده بودی. البته فکر کنم به خاطر انرژی زیاد خود خانم مربیت بود که تو هم اکتیو تر از همیشه میشدی سر کلاسش ولی خوب مربی جدیدت شخصیتی کاملا متفاوت داشت و خیلی آرومتر از مربی اول بود واسه همین شاید آروم بودن مربی رو تو هم اثر گذاشته بود. به هر حال این ترم هم تموم شد و چند تا ازحروف دیگه رو هم یاد گرفتی ...
11 مهر 1392

اولین روز مهد

امروز اولین روز مهدکودکت بود عزیزم. صبح بعد از مدتها ساعت 7 از خواب بیدار شدم و واست همه چیز رو آماده کردم وبعدش با هم رفتیم سمت مهدکودک. قبل از اینکه برسیم به مهدکودک همش میگفتی مامان تو هم بمون اونجا که من تنها نباشم. هروقت من گفتم برو بهت قول دادم که بمونم و هروقت خودت خواستی برم. وقتی رسیدیم یکی از مربیا اومد پیشت و باهات صحبت کرد و بعد هم دستش رو گرفتی و از پله های مهدت رفتی بالا و توی پله ها برگشتی واسم دست تکون دادی و رفتی... وقتی رفتی انگار قلب منم با خودت بردی.. از مهد اومدم بیرون و همینطوری تو خیابون راه میرفتم . اشکهام میریختن بی اراده من ...مسخره است نه؟ وقتی اومدم دنبالت انگار بهت خوش گذشته بود چون پرسیدی فردا هم میریم؟ خوشحالم...
7 مهر 1392