یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

مهدکودک پیشرو

بعد از یه مدت طولانی تحقیق و گشتن برای یه مهد کودک خوب! بالاخره مهد پیشرو تصویب شد. یه مهد خوب با نور عالی و محیطی جذاب و مربیای مهربون. قرار بود از امروز راهی مهد بشی و حسابی خوش بگذرونی ولی خوب دیروز که با هم دیگه رفتیم تا محیط مهدکودک رو از نزدیک بببینی و نظر خودت رو اعلام کنی ، به خاطر جابجایی مکان مهد هنوز اونجور که باید و شاید جاگیر نشده بودن تصمیم گرفتم که یک هفته دیر تر بری تا شلوغ بودن محیط سردرگمت نکنه کوچولوی من... پیش به سوی روزهای طلایی پاییز گلکم
1 مهر 1392

تشویق

سرم به کارم خودم گرم بود و تو دخترک نازنینم در حال دیدن سی دی مورد علاقه این روزهات "توت فرنگی کوچولو" یهو صدام کردی: مامان منو ببین !! سرم رو بلند کردم و دیدم دستات روی زمینه و پاهات رو گذاشتی روی مبل و داری سعی میکنی همونطوری خودت رو بالا بکشی و موفق هم میشی نگاهت کردم و گفتم  مامانی یه وقت نیفتی ؟ با دلخوری نگاهم میکنی و میگی باید بگی آفرین که بلدی !!!! احساس مادرانه ام که همیشه محتاط عمل میکنه نذاشت ببینم که تو ، این کارت رو هم یه پیشرفت میبینی و انتظار تشویق داری ازم...
27 شهريور 1392

فرشته کوچک

داری بزرگ میشی و من دلم برای روزهایی که با هم گذروندیم تنگ میشه... دیگه یواش یواش حرف زدنت داره تکمیل میشه... حرف "ر" رو دیگه درست میگی و چقدر هم با تأکید میگی که همه بفهمن بلدی ر رو تلفظ کنی. چقدر هم خوشحال میشی و به خودت افتخار میکنی. روزها وقتی یک ساعتی سرت به کار خودته و منم با کارای خودم سرگرمم یهو میدویی سمتم و دستات رو باز میکنی و با عشق صدام میکنی و من چقدر دلم میخواد تو دستای کوچولوی تو جا بشم و عشق بی پایانت رو با تمام وجود حس کنم...  روزها قبل از اینکه بابا بیاد همش میپرسی پس کی بابا میاد خونه من دلم براش تنگ شده، ولی وقتی میاد شیطنتت گل میکنه و محل به بابا نمیذاری و واسه اینکه حساسترش کنی وقتی بابا میگه بیا بهم...
26 شهريور 1392

دوستانه ها

داشتن دوستهایی که به یادت باشن نعمت بزرگیه. وقتی بین اون همه مشغله ای که داری و دارن برات وقت میذارن و میان تا لحظه ای رو کنارت بمونن و شادت  کنن از دیدارشون .قشنگه لحظه های قشنگیه. هفته پیش با رادین و مامان گلش لحظه های خوبی داشتیم. تعامل شما دوتا با همدیگه دیدنی بود. اجازه دادن رادین که سوار سه چرخه اش بشی، پشیمون شدنش از اینکه اجازه داده، تو که دلت نمیخواست دوباره سه چرخه اش رو بهش پس بدی، اینکه رادین بادکنکش رو نمیخواست و همش میخواست بره به آقای بادکنکی پس بده، پریدن تو جلوی تاب و ترسوندن همه ما و بیشتر از همه ترس خودت و بعدش خجالت کشیدنت همه و همه خاطره شد برای ما مامانها. نشد یه دل سیر با رضوان حرف بزنیم به خاطر شما دو تا فرشته...
19 شهريور 1392

مرغ عشق

اون جریان خرگوش رو یادته مامانی برات نوشتم قبلا؟ دلت میخواست خرگوش داشه باشی و بشی مامانش. با کلی حرف زدن راضی شدی که جای خرگوش توی خونه نیست و نمیشه توی خونه نگهش داشت. .ولی بابایی دلش نیومد و میخواست واست چیزی بگیره که راضی نگهت داره. باباست دیگه دلش به خنده های تو بنده نازنینم! مثل من. یه روز مرغ عشق واست خرید و چقدر تو ذوق کردی. برخلاف تصور من که فکر میکردم امکان نداره به قفسشون نزدیک بشی به قفس که دست میزنی و با اون جای آب و غذاشون بازی میکنی که هیچ اگه اون دوتا مرغ عشق اجازه بهت میدادن که بگیریشون حتما اینکارو میکردی.راحت دستت رو توی قفس میبری و با تابشون بازی میکنی. خلاصه اینکه جریان خرگوش داشتن ختم به خیر شد و دیگه حتی اسمش رو هم نم...
18 شهريور 1392