یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

بچه که بودیم

عزیزکم این روزها همش میگی میخوام بزرگ بشم برم دانشگاه بعد برم مدرسه بعد برم مهدکودک. یه ایمیل واسم رسید که حال و هوای کودکی و بزرگسالی رو خوب توصیف کرده. میخوام واست بذارم عزیزکم. به افتخار تو و همه بچه هایی که میخوان زود بزرگ بشن     " بچه که بودیم ... "     بچه بودیم ار آسمان باران می آمد بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید     بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه     بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم   بزرگ شدیم تو خلوت بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست   بزرگ ش...
4 آبان 1391

قد میکشی به سوی نور

میخوام این لحظه رو ثبت کنم تو دفتر خاطراتت: امروز 30 مهر ساعت 3 بعد از ظهر اومدی با خوشحالی صدام کردی و گفتی: مامان نگا کن دستم مییسه که چراغ رو شوشن کنم!!!!!!! و من چه سرمست بودم از اون ذوقی که توی چشمات بود و با نگاهت میرقصید. برای اولین بار بی واسطه صندلی و آغوش ما دستت رو به کلید چراغ رسوندی و اونو روشن کردی.حالا دیگه هم میتونی خودت درها رو باز و بسته کنی و هم چراغها رو روشن کنی. آرزو میکنم همیشه روی پای خودت بایستی و چیزایی که میخوای به دست بیاری دختر پرتلاش من   ...
1 آبان 1391

شیطنت آبدار

از قدیم گفتن وقتی بچه صداش در نمیاد مشغول شیطنت  و خرابکاریه... این عکس حمام کردن مدادهاته که توی یه لحظه غفلت من وبابا به انجام رسید. مثل یه موش کوچولو هی رفتی توی حمام و اومدی بیرون و من و بابا اصلا حواسمون نبود که امکان داره تو کوچولو یه خرابکاری به بار میاری. هرچند خیلی خندیدیم ولی مداد شمعیات همه خراب شدن. مدادهات هم همه آب کشیدن و فکر نکنم دیگه مثل قبل بتونی باهاش نقاشی بکشی.قبل از اون گفتی میخوای یه کوچولو آب بازی کنی و من هم موافقت کردم ولی فکرش هم نمیکردم این موافقت به چیزی ختم بشه. یه کم حالا شامپو هم اضافه میکنی تا تمیز بشن       خوشحال از کاری که کردی.    ...
29 مهر 1391

بماند ماندگار

دیروز وقتی میخواستیم از اصفهان برگردیم بیایم به سمت اراک و پیش بابا میگی من نمیام! آخه چرا نمیای؟ آخه خاله نسرین تنها میشه!! میگم خوب بابا تنهاست میخوایم بریم پیش بابا!! میگی: خوب تو برو پیش بابا که تنها نباشه من هم میمونم پیش خاله نسرین که تنها نمونه!!!!!                                                                 &n...
26 مهر 1391

بخواب گل مامان

نخوابیدنت دیگه واسمون امری طبیعی شده. از صبح که حالا به یمن عقب کشیدن ساعت رسمی، ساعت خوابت از 10 به 9 تغییر کرده تا آخر شب ساعت 12 و اگه دیگه هیچی نگیم تا 1!!! بیداری و با خوابیدن مبارزه میکنی. بابا محمدت همیشه با من شوخی میکنه و میگه ساعت 6 که میشه میگی یسنا چشماش پر خوابه و اگه الان باهاش بازی نکنیم خوابش میبره. ساعت 10 شب میگی دیگه الان میخوابه یسنا پاشو بریم مسواک بزنیم که میخوایم بخوابیم!!! ولی ساعت 12 دیگه داد میزنی بچه جون چرا نمیخوابی؟ امروز ظهر که نخوابیدی عصر هم حمام کردی و کلی هم بازی کردی مگه خواب نداری؟؟؟!! میبینی کوچولو با نخوابیدنت ما رو به سوژه بابا تبدیل کردی!!!! واقعا همینطوره و تو دم غروب خوابت میگیره ولی بعد انگار یه ان...
21 مهر 1391

مهد اختصاصی

وقتی یک سال و نیم داشتی خیلی بهم وابسته بودی. وابسته که نه یه جورایی از من اصلا جدا نمیشدی! یه فرد جدیدی به خونمون میومد یا جای جدیدی میرفتیم کلی اذیت میشدی و بغل هیچ کس حتی بابا نمیرفتی!! فقط فرد جدید هم نبود حتی خونه مامان بزرگهات هم که میرفتیم با اینکه مرتب میدیدیشون، ولی تا ساعتی اصلا از بغل من پایین نمیومدی!!به خاطر همین موضوع و توصیه اطرافیان تصمیم گرفتم که بذارمت مهدکودک چند ساعت در هفته از من دور باشی و کم کم عادت کنی. راحت ترین گزینه،مهد کودک نزدیک خونمون بود که رفت و آمدش راحت باشه واسمون. وقتی با هم رفتیم مهد تا شرایط رو ببینم مدیر مهد با روی باز پذیرامون شد و همه جای مهد رو نشونمون داد. مهدخوبی به نظر میرسید.کادر خوبی داشت.فضای ...
13 مهر 1391

خوشا به حالم

دخترک ماهروی من اینقدر بزرگ شده که بخواد در مورد پوشش مامانش نظر بده. خیلی ماهرانه و خانمانه اینکار رو میکنه و من ته دلم شاده از داشتنش...از بودنش.امروز وقتی میخواستیم دو نفری بریم بیرون وقتی اومدم کفش بپوشم، کفشهای مشکی ام رو برداشتم که پا کنم. دخترکم نگاهی به من کرد و گفت:مامان روسریت قهوه ایه باید این کفش قهوه ایت رو بپوشی!!!!
13 مهر 1391