یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

به بهونه تولد تو... دوستیهای جاودانه

دوباره خاله وحیده یه بار دیگه بهمون ثابت کرد که دلها خیلی بیشتر از اینا میتونن به هم نزدیک باشن. چقدر قشنگ از اون لحظه ها واسم نوشتی وحیده جان. یادته چقدر ناز کرد تا چشممون رو به جمال خودش روشن کرد. یادمه که قبل از هرچیزی که به محمد بگم گفتم یادت نره مسیج بزنی .. یادش به خیر... یسنای من خاله وحیده به مناسب 3 ساله شدنش تو خونه پرنسس نازش واسمون یه پست قشنگ با قلم پر مهرش نوشته و خیلی شرمندمون کرد. جشن تو جشن تولد تموم خوبیهاست سپاس دوست نازنین که  یاور همیشه مومنی ...
6 اسفند 1391

مهر بانوی مهربونی

همونطوری که آسمون در رحمتش رو باز کرده و بعد از چند وقت یه بارون حسابی دیدیم، مهدیه عزیز هم مهرش رو بی وقفه بهمون میرسونه و واست تبریک تولدی نوشته به زیبایی عشق. مهدیه جان دست و دل پر از مهرت را بوسه باران میکنم بانوی مهربونی و آرزو میکنم که همیشه شاد زندگی کنی که شادی رو به دلم آوردی امروز خانوم گل صدامو میشنوی؟   ...
6 اسفند 1391

چند قدم مونده به لحظه عاشقی

امسال دلم میخواست که تولدت حسابی بهت خوش بگذره و خاطره بشه واست. مثل تولد پارسال که هر وقت عکساش رو میبینی برق شادی رو تو چشمات میبینم. ولی خوب امسال با  سال قبل یه فرق شیرینی داره و اون هم عروسی خاله نداست که قراره 26 اسفند برگزار بشه و الان با اینکه اراکم ولی تمام فکرم پیش اون قضیه است و درگیریها و کارهای شیرینش. امسال تصمیم گرفتم یه تولد کوچولوی غافلگیرانه واست بگیرم. پنج شنبه شب که مهمونی دوره ای قرار بود خونه ما برگزار بشه و مادر و عموها و عمه زهرا خونمون دعوت بودن با بابا واست یه تولد زودهنگام گرفتیم. کادوها و کیکت رو به خاطر اینکه من سرگرم درست کردن غذا و آماده کردن خونه بودم بابا واست گرفت. میخواستم عافلگیرت کنم عزیز دلم . به م...
5 اسفند 1391

آشتی با رنگها

بالاخره با رنگ انگشتی آشتی کردی اونم چه آشتی دلپذیری....               وقتی بهت گفتم میتونی روی میزت نقاشی کنی فکر کردی یه چیزی محکم خورده به سرم که اجازه چنین کاری رو بهت دادم. وای نمیدونی چقدر ذوق کردی. و اینبار اصلا دلت نمیخواست که رنگ بازیت تموم بشه و یکساعتی بازی کردی و آخرش با کلی خواهش و تمنای من تمومش کردی و راضی شدی که بریم body painting ای رو که از خودت به جا گذاشته بودی رو تمیز کنیم چقدر حست قشنگ بود موقع بازی کردن انگار همه حست رو میریختی توی رنگهایی که میذاشتی روی میز و بعد یواش یواش قاطیشون میکردی..   این هم اثر هنریت روی کاغذ  که روی...
3 اسفند 1391

اول اسفند... دوست داشتن فاصله ها رو کم میکنه

نیازی نیست که برای شاد کردن دل یه دوست کنارش باشی و تو چشماش نگاه کنی و بگی من به یادتم و کنارتم.     همیشه لازم نیست که بودن یه دوست رو از رودررو بودن باهاش حس کنی...     چقدر حس قشنگیه وقتی میفهمی تنها نیستی و یکی از فرسنگها فاصله به یادته و برات بهترین ها رو آرزو میکنه و توی روزی که فکر میکنی شاید فقط خودت داری بهش فکر میکنی،بهت بگه که خوشحاله از اومدن این روز...     تمام حس زیبای دوست داشتن و دوست داشته شدن رو میشه از پشت یه تماس تلفنی و با صدای شاد و پر انرژی یه دوست مهربون حس کرد.     یسنای من خاله وحیده مهربون به قدری امروز منو خوشحال کرد که همون لحظه پشت تلف...
1 اسفند 1391

سپندارمذگان

اینک زمین را می‌ستاییم؛ زمینی که ما را در بر گرفته است. ای اََهوره‌مَزدا ! زنان را می­ستاییم. زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند و از بهترین اَشَه برخوردارند، می‌ستاییم. اوستا - یسنا ۳۸ - بند ۱ کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از 3 قرن پس از میلاد- که از 20 قرن پیش از میلاد- روزی موسوم به روز عشق وجود داشته است. جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۴ روز پس از ولنتاین فرنگی! این روز سپندارمذگان یا اسفندارمذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ما...
29 بهمن 1391

زیباترانه

بابا محمد بهت میگه : بابا خوب منو از عمو پورنگ بیشتر دوست داشته باش. دخترک شیطون و سیاست مدار ما جواب میده: خوب من نمیتونم تورو بیشتر دوست داشته باشم. چون میخوام برم پیش عمو پورنگ و بعد اون ناراحت میشه اگه کمتر دوستش داشته باشم.....           با دختری رفتیم خرید. یکی از فروشنده های خانم اونجا چاق بود. دخترکمون با صدای بلند میگه : مامانی این خانمه چقدر تو پولو اه!!!!!!!!!!!!!! من:   خانم فروشنده: یسنا: وقتی بچه ای که قراره باهاش بازی کنه نشسته پای تلویزیون و داره کارتون نگاه میکنه برمیگرده به حضار جمع میگه: شما میخواین اخبار ببینین؟ اگه حاضرین گفتن بله میره کانال ر...
25 بهمن 1391

صبح جمعه و برف بازی

وقتی یه دختر کوچولو داری که دلت میخواد همیشه شاد باشه و صدای خنده هاش وجودت رو پر کنه،دیگه درس و کار معنایی نداره. به بهونه برف قشنگی که پنج شنبه شب غافلگیرانه بر سرمون بارید و بعد ازمدتها دلمون رو شاد کرد. صبح جمعه 3تایی زدیم بیرون به عشق برف بازی.. چه کیفی کردیم کنار هم و چقدر خندیدیم. یسنای کوچک من با دستای کوچیکش برف رو گوله میکرد و پرت میکرد. ما هم میرفتیم جلوش می ایستادیم تا اون گوله برفش بهمون بخوره و کلی بخنده. آدم برفیی که بیشترش رو محمد درست کرد رو اینقدر دوست داشت که وقتی میخواستیم برگردیم هی میگفت آدم برفی تنها میمونه گریه میکنه بمونیم پیشش. همیشه بخند نازنینم که دلم بنده به خنده های تو!!! بفرمایین برف بازی!!! &nbs...
14 بهمن 1391

بازی وبلاگی

رضوان جون مامان رادین عزیزم منو به یه بازی دعوت کرده که به نظرم جالب اومد. باید تو سه تا دلیل بگم چرا وبلاگم رو دوست دارم و بعد 3 تا از دوستای عزیزم رو به بازی دعوت کنم ولی من دلم نمیاد از بین این همه دوست خوبی که اینجا پیدا کردم فقط 3 نفر رو اسم ببرم. دلم میخواد همه تو این بازی شرکت کنن. واسه همین من از طراح بازی همینجا صمیمانه و خالصانه معذرت خواهی میکنم و این قانون آخر رو عوض میکنم و همه دوستام رو به این بازی دعوت میکنم.     این خونه مجازی رو دوست دارم چون :     لحظه لحظه بودن با یسنام رو تو دل خودش نگه میداره . چون با یه کلیک همه این سه سال با هم بودنمون رو جلوی چشمام میاره     این ...
13 بهمن 1391

فَگَط پرسپولیس

راستش میخواستم تو این پست واست از این بنویسم که چقدر خوشحالم که یک ماه دیگه تا تولدت نداریم و اینکه چقدر خوشحالم از بودنت از داشتنت. اینکه چقدر دلت میخواد تولدت باشه و واست شمع و کیک و کادو بگیریم و واست شعر تولد بخونیم. تو برقصی و ناز کنی و خلاصه اون روز بیشتر از هر روز دیگه روز تو باشه. ولی شیرین کارایهای دیروزت خیلی جالب بود گفتم تا بیات نشده واست بنویسم. دیروز که مسابقه فوتبال پرسپولیس و استقلال بود و تو هم به یمن وجود بابای فوتبالی با تمام فوت و فن های دیدن یه بازی فوتبال آشنایی داری. کجاها باید بگی اوووه یا وایییییی. خلاصه دیدن این بازی فوتبال بی مزه پرسپولیس و استقلال که نهایت بی انگیزه گی بازیکنان فوتبال دو تیم رو میرسوند باعث ش...
7 بهمن 1391