یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

الموت بر فراز خاطره ها

یه تعطیلی چندروزه این بار ما رو با خودش برد به جایی که زیباییهاش مسحور کننده است. جایی پر ازآسمان آبی، کوههای سر به فلک کشیده و مقتدر، دره های سبزو دلهره آور. درختهای پربار گیلاس. وای حتی الان که دارم از حال و هوای اونجا مینویسم دلم پر میکشه واسه دوباره رفتن.  انگار به جایی خارج از این دنیا با تموم هیاهوش رفته بودیم. قطعه ای از بهشت موعود خدا، جایی که حضور خدا رو پررنگ تر از قبل حس کردم با خلق این همه تضاد و زیبایی کنار هم، با رودخانه ها و چشمه های فراوونش که بی منت حتی در کوچه های روستاهاش هم جاری بود و صدای پای آب رو از همه جاش میتونستی بشنوی و سیراب شی. "الموت سرزمین زیبایی ها" این بار به پیشنهاد دوستای مهربونمون که هی...
27 خرداد 1392

پایان ترم یک زبان

این دوماهی که سرگرم یادگیری زبان بودی چه لحظه های شیرینی رو باهات تجربه کردم و چه شور و اشتیاقی از خودت نشون دادی واسه یادگیری بیشتر و بیشتر.. مثلا همین روز قبل از امتحانت که داشتیم باهم روی وایت بوردت حرفهایی که خونده بودی رو مینوشتیم و با هم میخوندیمشون و تو باید کلمه های سه حرفی که باهاشون مینوشتیم رو میخوندی.. یه بار واست نوشتم panو تو خوندی pat!! گفتم مامانی این که tنداره چرا میخونی pat؟ گفتی ماژیک رو بده خودم واسش t بنویسم تا بشه pat!!!! آهان درست شد!!!! پنچ شنبه ای که گذشت امتحان پایان ترم زبانت رو دادی و چه خوب از عهده اش براومدی زبان دان کوچک من... ...
26 خرداد 1392

قلعه الموت

روز بعد رو دیگه عزممون رو جزم کردیم واسه فتح قلعه و قله . فقط ناراحت بودیم چون خاله وحیده و عمو رضا با پارمیس نازنینم مجبور به برگشت بودن تا به یه جمع خونوادگی که حضورشون خیلی تأثیر گذار بود برسن و این بود که قبل از رفتن به کوه با دوستای عزیزمون خدا حافظی کردیم و اونا راهی تهران شدن. خیلی دلم میخواست تو کوه نوردی خاله وحیده هم کنارمون بود و بیشتر خوش میگذشت ولی خوب نشد.  با بقیه دوستان راهی شدیم.طبق گفته عمو محمد تمام مسیر رو سایه میپوشوند و چون بالای کوه بود خوب حتما سرد هم میبود این بود که لباس گرم هم برداشتیم و راه افتادیم ولی انگار این بار خورشید از یه طرف دیگه طلوع کرده بود که همه مسیر رو تو آفتاب طی کردیم سایه که ندیدیم هیچ کل...
21 خرداد 1392

دوست

این پست به نقل از مربی زبانته مهروی من: سر کلاس وقتی مربی زبانتون میخواسته بهتون یاد بده که بتونید در جواب what is your friend's name? اسم دوستتون رو بگین وقتی نوبت تو شده ازت پرسیده که اسم دوستت چیه؟ جواب دادی؟ دوست!! همونی که میریم پارک پیدا میکنیم؟؟؟؟؟ پی نوشت:بعد از اینکه معنی دوست رو واست توضیح داده گفتی: her name is parmis  
7 خرداد 1392

دختر ماهروی خانه ما

دخترک خانه ما روز به روز بزرگتر میشود و شیرین تر. هرروز در حال اثبات بزرگ شدن خویش است به هر بهانه ای.دلم میخواهد ساعتها بنشینم و نظاره گرش باشم با عشق. هرروز کاری جدید و هنری جدید نشان میدهد و میگوید ببینید من دیگه بزرگ شدم. برای هر لحظه اش به دنبال سرگرمی جدید است و هنوز هم مثل قبل هر سرگرمی فقط 10 دقیقه جذاب است و بس.تنها سرگرمی جذابش این روزها فلش کارتهای زبانش است که خسته اش نمیکند و این مرا امیدوارتر میکند به ادامه راه. دخترک خانه ما این روزها به شدت به کار خانه علاقه مند شده است. از جارو کردن و آشپزی تا جمع و جور کردن اتاقش و مرتب کردن کشوهای اسباب بازی.روزی یک بار اتاقش را جمع میکند و موجبات خوشحالی ما را فراهم. دخترک خانه ...
5 خرداد 1392

میخوای دوست من بشی؟

این جمله رو این روزها خیلی ازت میشنوم نازنینم. خوب متوجه شدی که وجود یه دوست خوب چقدر میتونه واست کارساز باشه.توی پارک،توی مهمونی، کلاست و خلاصه هرجایی که بچه های دیگه هم باشن این جمله رو ازت میشنوم. اینقدر خوشحال میشی وقتی که یکی از اون بچه هایی که بهشون درخواست دوستی دادی بپذیرن و باهات همبازی بشن. دیروز وقتی با اصرار زیادت برای سرسره بازی کردن بردمت پارک تا بازی کنی، دیدم که کنار پله های سرسره ایستادی و بالا نمیری. تعجب کردم وقتی ازت دلیلش رو پرسیدم با ناراحتی گفتی: آخه هنوز نتونستم دوست پیدا کنم!!! گفتم ببین این همه بچه که اومدن میتونن دوستت باشن و باهاشون بازی کنی. گفتی آخه هیچکدومشون باهام حرف نمیزنن و اینجا بود که دنیای کودکانه ات رو...
21 ارديبهشت 1392

شیرین بیانم

یه بیضی کشیدی میگی مامان یه بنزین کشیدم الان میخوام رنگش کنم. از اونجایی که میونه ات با رنگ کردن خوب نیست و یه کم هم سرماخوردی یه کمش رو رنگ کردی میگی این بنزین خیلی بُزُگه فَداا رنگش میکنم!! صبح از خواب بیدار شدی میگی  مامان من شیر کاکائو میخوام میگم مامان سرماخوردی واست خوب نیست میگی دیشب که هنوز نخوابیده بودم هوا black بود خودت گفتی صبح بیدار شدی شیر کاکائو بخور!!!من: مداد قهوه ای پر رنگت رو آوردی و میگی مامان اسم این رو بذاریم سوخته!!! میگم یعنی چی؟ میگی باوان مداد سوخته داره!! (باران مداد قهوه ای سوخته داره) تو کلاست شنیده بودی و الان به هر رنگ پر رنگی میگی سوخته! قرمز سوخته! بنفش سوخته! سبز سوخته!!! بابا از سر کار ب...
17 ارديبهشت 1392