یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

دیدار اردیبهشتی

میگم این دنیا هم عجیب و غریبه ها!!!! اون موقع که کلی برنامه ریزی میکنی که یه زمان و مکان خاصی با دوستات دور هم جمع باشین و خوشحال، برنامه هات به هم میریزه و یه چیز دیگه رقم میخوره و فکر میکنی دیگه نمیتونی دوستات رو ببینی و با هم باشین. هیچ وقت فکرش رو نمیکردم که به این زودی بتونیم دوباره دوستای گلمون رو ببینیم... خاله معصومه و فرنیا و عمو معین رو به همراه خاله وحیده و پارمیس ناز و عمو رضای مهربون!!! باورت میشه مامان!!!! قرار بوده که از اول ما همدیگرو تهران ببینیم و دور هم باشیم نه کرمان!!!!جشن عروسی یکی از دوستای دوران دانشگاه بابا و عموها که چقدر به موقع بود و حال و هوامون رو عوض کرد. 5 اردیبهشت دوباره دیدارهامون تازه شد و لبخند به لبهامون...
15 ارديبهشت 1392

خودشناسی

کلاس رفتن تو واسه منم یه مزیت داشت اونم اینکه مدیر محترم آموزشگاهتون واسه ما مامانها هم اونجا یه کلاس مشاوره برگزار کرد تا وقتی منتظر شما میمونیم وقتمون به حرفهای بیهوده هدر نره.. تا حالا دو جلسه برگزار شده که من تونستم این جلسه آخری رو شرکت کنم. قرار بود کارشناس مشاوره در مورد مباحث فرزندپروری صحبت کنه و انگار هفته قبلش این کار رو هم کرده بود ولی این بار یه کار جالب تر کرد و گفت اول مباحث خودشناسی رو پیش میبریم و بعد از اون فرزندپروری رو شروع میکنیم و منطقش هم این بود که تا نتونی با خودت و تواناییهات و ضعفهات ارتباط برقرار کنی و بشناسیشون نمیتونی شیوه های فرزندپروری رو به خوبی پیاده کنی و به مشکل برمیخوری. به نظرم درست میگفت. من یکی خودم ر...
14 ارديبهشت 1392

زبان دوم

چند جلسه ای میشه که کلاس زبانت رو میری و خدا روشکر که خیلی دوست داری. مربی خوبی داری و خیلی خوب تونسته توروجذب کلاس کنه طوری که وقتی میخوایم بریم خونه میگی من دلم برا خانم معلممون تنگ میشه!!  حروف S وA رو یادگرفتی و کلمات مربوط به این دو حرف رو...چیزی که کاملا منو متعجب میکنه سرعت یادگیریته .خیلی بالاست فقط کافیه یه کلمه رو یک بار نشونت بدیم و دفعات بعد خودت به راحتی جواب میدی. کلمه های Spoon,star,sun,sun flower,snail,snake,spider,seal,sink,sock,arrow,apple,apple tree,ant, astronautرو یاد گرفتی و به راحتی بدون نگاه به عکسش میخونی...البته توی تلفظ کلمه آخری مشکل داری ولی خوب حق داری منم هنوز خودم نمیتونم به راحتی تلفظش کنم.. امیدوارم عل...
8 ارديبهشت 1392

امروز را زندگی کن

از بیرون اومدیم و لباست رو از از تنت در نمیاری. مامانی بهت گفت این لباست خیلی خوشگله بذار واسه عروسی خاله نسرین اون موقع بپوش. جواب دادی : خاله نسرین که داماد نداره نمیتونه عروس بشه!!!! اومدی بهم میگی مامان بیا کشوی کتابام رو مرتب کن . گفتم من الان وقت ندارم بذار کارم تموم بشه بعد. یه ربع بعد دیدم رفتی خودت داری مرتبش میکنی.صدات میکنم میگی: من دارم وقت میدم الان!!!!(من وقت ندارم) موقع لباس پوشیدن حکم ،حکم شازده خانمه.. همه لباسات رو صورتی پوشیدی و داری میای بیرون. وقتی میخواستی کفش بپوشی بازم صورتی برداشتی... یهو خودت خنده ات گرفت و گفتی مثل پلنگ صویَتی شدم!!!!! وقتی چند نفری داریم حرف میزنیم و میگیم و میخندیم میای و از خاطره ها...
1 ارديبهشت 1392

هفت دور عاشقانه

هفت دور زندگی مشترکمون گذشت و امروز این شراب ناب هفت ساله شد. هفت سال این دور گردون رو من و بابا با هم طی کردیم .یه جاهایی به مراد دلمون نچرخید ولی یاد گرفتیم تو همون لحظه ها کنارهم باشیم و پا به پای هم بریم و دور گردون رو با دلمون همپا کنیم. هنوز ازین شراب هفت ساله سرمستیم و شاد.الهی که همیشه سرمست این باده باشیم.
27 فروردين 1392

نوروز92 دیار کارمانیا

خیلی وقته این پست رو آماده کردم ولی نمیدونم چرا هنوز آپ نکردم.عیب نداره ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است مگه نه؟ سال تحویل امسال رو اصفهان بودیم و خوشحال از اینکه امسال خاله افسانه مهربون و مهتا و عرفان هم خونه مامانی اینا بودن و قرار بود سال جدید رو باهم و کنار هم شروع کنیم. خوب دیگه مزیت این که عروسی خواهرت قبل از عید باشه همینه دیگه . ما خواهرها رو که هرکدوم تو یه دیاریم تو خونه پدری جمع میکنه. جمعه دوم فروردین کوله بارمون رو بستیم به سمت دیار کرمان. از شهریور سال قبل که نی نی دوست مهربون بابا عمو معین به دنیا اومده بود تا الان همه اش برنامه ریزی میکردیم بریم کرمان و فرنیای گل رو ببینیم که نمیشد. بالاخره امسال بخت باهام...
25 فروردين 1392

جبران مافات+کلاس زبان+پی نوشت

پیرو همون قولی که تو پست قبل بهت دادم، این دوروز رو با تو گذروندم و کلی ستاره به خودم دادم که عصبانی نشدم.  سعی کردیم یه روز رو بدون گریه بگذرونیم و شد. دیروز رو با هم رفتیم پارک و کلی بازی کردی و کلی باهم خندیدیم. یه وقتهایی دوباره بهانه گیری میکردی ولی از اونجایی که به خودم قول داده بودم عصبی نشم با آرامش حل شد و بعد از نیم ساعت بهونه گرفتن و دیدن آرامش من دوباره همه چیز عادی میشد و میرفتی دنبال کار خودت.دیشب وقتی خواستی بخوابی دستت رو دور گردنم حلقه کردی و گفتی: مامان ما همدیگرو خیلی دوست داریم مگه نه؟ قربون تو دختر خوشگلم برم که این همه مهربونی. امروز هم با هم رفتیم کلاس زبانی که تحقیق کرده بودم در موردش که ببینم تورو ثبت نام...
23 فروردين 1392

عذرخواهی

یکی دوماهی که گذشت به خاطر کار و درگیریهای ذهنی و عروسی و روزهای پرکارش و مریضی عمو و روزهای بدش  کمتر بهت رسیدم. هنوز از بهار لذت نبردی. هنوز کودکانه تو چمنهای تازه سبز شده ندویدی. این روزهایی که گذشت بیشتر عصبانی شدم و صدام روبالا بردم. بعضی وقتها دلم میخواست حرصم رو از این روزها خالی کنم و تو درست همون موقع کاری میکردی که نباید  و اونوقت من صدام رو واسه تو بلند میکردم. ببخش نازنینم. چشمهای معصوم تو بعد از اینکه عصبی میشدم دلم رو به درد میاورد و اونوقت بیشتر از قبل عصبانی بودم و اینبار از خودم که چطور تونستم سر کوچولوی خونمون داد بزنم.وای که چقدر اون لحظه ها بد بود.شاید به خاطر همینه که امروز که یکی دوساعتی رو خونه زنعمو مه...
20 فروردين 1392

رگ‌های خشکیده‌ی زاینده‌رود دوباره نمناک شد

  ای باد مشک بیز چو امواج زنده رود از من به سرزمین سپاهان رسان درود آنجا که شاهکار هنرها و ذوقهاست پیوند گشته اند به هم چون تار و پود آن سرزمین که همچو بهشت از هوای آن ریزد صفا و خرمی و نغمه و سرود امروز اصفهان دوباره جون گرفت.دوباره مردم خندیدن. دوباره شاد شدن. دوباره اصفهان با زنده رودش زندگی کرد. امروز دوباره آب به لبهای خشک و ترک خورده زاینده رود برگشت و دوباره نفس کشید و زنده شد. خیلی دلم میخواست این لحظه رو خودم بادوربین خودم ثبت کنم و ماندگار کنم ولی نشد. وعده بالادستیها که گفته بودن عید رودخونه زنده میشه محقق نشد و ما هم نتونستیم تو این لحظه ها شریک باشیم ولی از دور خبرا رو رصد میکردم. دیشب خاله ها و ...
20 فروردين 1392

رنگ خدا

اینروزها همش دارم به حکمت خدا و رنگ خدا و حضور خدا فکر میکنم.بعضی وقتها میگم خدایا شکرت که بدتر از این نشد. بعضی وقتها هم فکر میکنم آخه خداجون حکمت این کارت چی بوده.؟ چرا باید یهو عمو امیرت به این روز بیفته؟جوون سرزنده و ورزشکار چرا باید یهو بی خود و بی جهت رگ قلبش پاره بشه و بره زیر تیغ جراحی و عمل قلب باز انجام بده؟دلم نمیخواد ناشکری کنم خدا ولی حکمتت رو درک نمیکنم. میدونم که الان همینکه داره نفس میکشه همینکه جلوی چشممون میتونه چندقدم راه بره همش رو از تو داریم خدا. میدونم که خودت برش گردوندی ولی بازم نمیتونم درک کنم .خدایا منو ببخش. شکرت به خاطر داده ها و نداده هات.شکر... شب دوم فروردین قلب عمو امیر درد میگیره و سریع میبرنش اورژانس....
19 فروردين 1392