یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

ساعت آب گرم

وقتی یه دختر دو سال و چندماهه داری که همش میخواد استقلالش رو با کارهاش به رخ همه بکشه،باید مواظب رفتار و حرکاتت باشی.اینو گفتم که بگم دختر دو سال و تقریبا 4 ماهه من امروز وقتی بعد یه آب بازی و حمام جانانه حوله پیچ به بابامحمد تحویل داده شد،وقتی بابا واسه اینکه به وروجک خونه ما بیشتر خوش بگذره موقع خشک کردنش باهاش بازی میکنه و تو هوا میچرخوندش،یسنا خانم ما با قیافه حق به جانب که این روزها زیاد ازش میبینیم. به بابا میگه: بابا بازی میکنی؟؟!! خشک کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا تصور کنید که قیافه بابا محمد چه شکلی باید شده باشه؟؟ ...
3 تير 1391

برای ثبت در خاطراتت

یگانه یسنای دنیای من!! این لقبیه که دوست مامانی ،فریبا جون، بهت داده و من خیلی خیلی این عبارت رو دوست دارم.مامان نیروانا رو میگم. همون عزیزی که پرتواضع و پر مهره و زیبایی قلمش و سادگی بیانش بارها و بارها منو به وجد آورده.حالا هم شهرزاد این دوست من رو کشف کرده و ازش تقدیر کرده. بسی سرمست شدم از موفقیت فریبای نازنینم. یگانه یسنای دنیای من! نیمه دوم خرداد رو من وتو اصفهان بودیم.آخه بابایی رفته بود مکه و منم که همیشه دنبال یه بهونه ام واسه رفتن و موندن خونه مامانی!!! نه اینکه کم میریم اصفهان!!!!!! خلاصه تمام این دوهفته ای که باباجونم رفته بودن زیارت من و شما هم رفتیم تعطیلات اصفهان. بابا محمد هم خونه تنها بود. بماند که شما چقدر واسه بابا دل...
1 تير 1391

روزهای لجبازی

یسنای من نمیدونم که وقتی این نوشته ها رو میخونی چندسالته؟ نمیدونم کی کلید نوشته هام رو دستت میدم... شاید وقتی که خودت هم قرار باشه مسئولیت یه فرشته رو  تا آخر عمرت قبول کنی.. یه وقتهایی یه مادر هم میتونه کم بیاره... با تمام راهکارهای تربیتی... روانشناسی...با تمام مهر مادری... عشق مادری... یه وقتهایی همه عالم و آدم دست به دست هم میدن تا بهونه ای بشه واسه دل گنجشکی یگانه دخترت که بغضش ساعتها به گریه تبدیل بشه...فقط جرقه ای برای این همه گریه کافیه.... ناز و نوازش... قهر و دعوا... جایزه و تهدید... هیچکدوم نمیتونه مانع از این بشه که دخترت... پاره تنت... دست از گریه و جیغ برداره... این مشکل وقتی بزرگتر میشه که توی جمعی غریب گریه ...
21 خرداد 1391

تو اون کوه بلندی که سرتاپا غروره!!!!

توی جاده ای که از رفت و آمد ماشینها خسته است،وقتی که خورشید خانم از این همه تابیدن بی منت یواش یواش داره جاشو به مهتاب دل انگیز میده. موقع گرگ و میش که کوهها رنگشون به سیاهی میزنه،دخترکم با دلهره کودکانه میگه:   مامان کوهها خاموش شدن!!! ...
13 خرداد 1391

بفرمایید به سبک یسنا

یسنا جونم داری یواش یواش بزرگ میشی ،خانم میشی. دایره لغاتت هم روز به بروز گسترده تر میشه.تقریبا میشه گفت که همه چیز میگی حالا شاید بقیه خیلی متوجه نشن ولی من کاملا منظورت رو میفهمم عزیزدلم. خدا کنه وقتی بزرگتر هم شدی همینطوری حرفهات رو درک کنم. چند تا کلمه است که خیلی بامزه تلفظ میکنی حیفم اومد که واست  ننویسم. میترسم بعدا یادم بره یا قبل از اینکه من بنویسمش درست تلفظش کنی.چقدر این مدلی حرف زدنت رو دوست دارم. به بنفش میگی دَمَش!!! به ولش کن میگی لِ بـِش کن !!! لیوان رو هنوز میگی : میمان!!! بفرمایید رو میگی : مِــمَــمایید!!!! (این یکی رو اینقدر بامزه میگی که بابا دلش ضعف میره واست...) هنوز حرف ح...
2 خرداد 1391

چند خطی برای الهه مادر

مادربودن، بیش تر از هر زمان دیگر، لذت و شادی می آورد، اما خستگی، یأس و غم نیز در پی دارد. هیچ چیز دیگری به این اندازه، برای شما شادی یا غم، افتخار یا ... مادربودن، بیش تر از هر زمان دیگر، لذت و شادی می آورد، اما خستگی، یأس و غم نیز در پی دارد. هیچ چیز دیگری به این اندازه، برای شما شادی یا غم، افتخار یا خستگی، ندارد و در هیچ مورد دیگری، تا این اندازه کمک کردن در رشد شخصیت کسی سخت نیست؛ به خصوص زمانی که خود نیز درکشمکش برای حفظ فردیت خودتان باشید.( مارگارت کلی و الیا پارسونز ) این چند خط رو که مجله شهرزاد توی یه ستون کنار صفحه  تو مجله این ماهش ،جا داده بود نوشتم چون کاملا با روزگار الان من همخونی داره. این روزها به قدری فکرم ...
24 ارديبهشت 1391

مهمانی فرشته در غروب جمعه

دیروز در خانه ضیافتی برپا بود.مهمانی یسنای عزیز با چای و میوه.از آشپزخانه کوچکش تو بشقاب یک میوه پلاستیکی و کنارش یه چاقو گذاشته بود و گذاشت جلوم و میگه مِه مَه مایین(بفرمایین) واسه بابا محمد هم همینطور. و چه جالب که برای هرکداممان میوه محبوبمان را گذاشته بود برای من سیب و برای بابا موز و ما چه ذوق مرگ شدیم از این پذیرایی کودکانه... چای خیالیش درون فنجان را با قند خیالش شیرین کرده و با دستان کوچکش تعارف میکند و چه شیرین بود این چای خیال....
16 ارديبهشت 1391