برای ثبت در خاطراتت
یگانه یسنای دنیای من!! این لقبیه که دوست مامانی ،فریبا جون، بهت داده و من خیلی خیلی این عبارت رو دوست دارم.مامان نیروانا رو میگم. همون عزیزی که پرتواضع و پر مهره و زیبایی قلمش و سادگی بیانش بارها و بارها منو به وجد آورده.حالا هم شهرزاد این دوست من رو کشف کرده و ازش تقدیر کرده. بسی سرمست شدم از موفقیت فریبای نازنینم.
یگانه یسنای دنیای من! نیمه دوم خرداد رو من وتو اصفهان بودیم.آخه بابایی رفته بود مکه و منم که همیشه دنبال یه بهونه ام واسه رفتن و موندن خونه مامانی!!! نه اینکه کم میریم اصفهان!!!!!! خلاصه تمام این دوهفته ای که باباجونم رفته بودن زیارت من و شما هم رفتیم تعطیلات اصفهان. بابا محمد هم خونه تنها بود. بماند که شما چقدر واسه بابا دلتنگی کردی. یه وقتایی پیش خودم میگفتم عجب مامان خودخواهیم من که شما و بابا محمد رو از هم دور کردم مخصوصا شبها که نبود بابا رو بیشتر حس میکردی. با اینکه دورت همیشه شلوغ بود ولی تا یه بچه ای رو با باباش میدیدی میگفتی مامان بابا محمد کو؟ سر کاره؟ بمیرم واسه دل گنجشکیت مامانی.
بهت خوش گذشت چون خاله افسانه هم از تهران اومده بود و شما هم سرخوش با مهتا و عرفان بازی میکردی.رقابت جانانه ای با مهتا داشتی سر در باز کردن، زدن دکمه آسانسور،سفره چیدن، نمیدونم چرا با اینکه فاصله سنیت با مهتا تقریبا زیاده ولی باهاش رقابت داشتی. اگه مهتا شلوار میپوشید شما هم باید شلوار پات میکردی اگه پیراهن میپوشید. به اصرار میخواستی که پیراهن بپوشی حتی یکی از پیراهنهات رو به اکراه تن میکنی، ولی وقتی دیدی مهتا هم یه دونه شبیه به اون رو داره با خوشحالی میپوشیدی و دیگه هم از تنت در نمیاوردیش. جالبه نه؟ با اینکه بچه ای نیست دور و برت که باهاش خودت رو بسنجی ولی عکس العملعات تو این موقعیت دیدنی و جالب بود. انگار که بین بچه ها بوده باشی و بدونی که باید چکار کنی.خوشحالم چون یادگرفتی که توی جمعای کوچیک کودکانه اتون چطور باید بازی کنی که همه با هم دوست باشن فهمیدی که اگه با بقیه هم خوانی نداشته باشی امکان داره که توی جمعشون راهت ندن یادگرفتی که همیشه و همه جا نمیشه رو کمک بزرگترها حساب کنی یه جاهایی باید خودت دست به کار شی که حقت رو بگیری.دوستت دارم یگانه یسنای دنیای من!!!
یه روزهایی بدجوری لجبازی میکردی. این چندوقته اینقدر کلمه نمیخوام رو از زبونت شنیدم که آلرژی پیدا کردم به این واژه!!! قبلا وصف حالت رو نوشتم واست دیگه تکرار نمیکنم...
کارهای بامزه هم زیاد داشتی. مثلا یه بار موقع خشک کردن صورتت با حوله با تعجب گفتی مامان حوله اش چه زیاده!!! به جای اینکه بگی بزرگه!
دست من خورده بود به جایی و زخم شده بود اومدی گفتی مامان دستت اوخ شده؟ گفتم بله مامان حواسم نبود دستم اوخ شد! گفتی مامان پشیلا(پفیلا) بخور خوب شه!!!! گفتم نه مامان اگه پفیلا بخورم که خوب نمیشه یه کم ساکت شدی و بعد دستم رو بوس کردی و گفتی نسنا پشیلا میخواد!!!! بله مامانی من ساده فکر میکردم که دلت به حال من سوخته نگو نقشه کشیده بودی وروجک!!!
عکسهای این چند روز رو هم واست میذارم ادامه مطلب

![]()

![]()

موهای به هم ریخته ات به خاطر بازی زیاد و گرم بودن هواست
![]()

![]()



برای ثبت در خاطراتت
