یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

مسابقه شهرزاد

دوستان وبلاگ نویس عزیزم!! مجله شهرزاد مسابقه ای رو طراحی کرده به نام جشنواره وبلاگهای مادرانه و پدرانه!! تا آخر فروردین فرصت دارین تا عنوان وبلاگ رو به همراه آدرس و لینک وبلاگ،نام مدیر وبلاگ،تاریخ ساخت، شماره تماس و مختصری از مطالب وبلاگ رو به آدرسsite@shahrzadpress.com فرستاده تا وبلاگتون زیر نظر کارشناسها تحلیل بشه. هم فال و هم تماشا. ما که داریم کار خودمون رو میکنیم و واسه دل خودمون مینویسیم،حالا کارشناسی هم بشه که دیگه عالیه. یه مطلب رو هم سایت شهرزاد گذاشته در مورد آموزش وبلاگنویسی که لینکش رو میذارم. آموزش وبلاگ نویسی ویژه پدران و مادران   همگی موفق باشید!     ...
15 اسفند 1390

به سادگی چندخط نوشته

دخترکم!!! نمیدونم این روزها من مامان تو ام و شما بچه یا شما مامانی و من بچه!!! این چندروز انگار که زندگی کردن رو از تو یاد گرفتم،ساده و بی دغدغه و بی کینه!!! سادگی زندگی ات آنقدر خیره کننده است که ساعت ها محو بازی با هم میشویم بی آنکه گذر زمان را حس کنیم. و چه ساده سرگرم میشوی به سادگی بازی با در شیشه نوشابه!!!! تمام دغدغه زندگی ات در این روزهای شلوغ، نگرانی ات از نداشتن  نگاه مهربان من و باباست. واین را هر ساعت با جمله دوستت دارم که چه ساده و شیرین بیان میکنی،نشان میدهی. نمیدانی که تو تمام زندگی ما هستی و بدون تو عشق ما رنگ و بویی نداشت... که تو گل  گلخانه زندگی ما شده ای و حتی زمانی که گریه میکنی چیزی از عشق ما به تو کم نمی...
14 اسفند 1390

دوباره تولد!!!

دخترم خیلی خوش به حالت شد همه چیز دو بار دوبار!! دوباره واست تولد گرفتیم.تولدت هم مثل جشن عروسیمون دوبار برگزار شد!! شب تولدت دوباره مهمون داشتیم مادر  و عمو ها و عمه. تزیینات تولدت همونایی بود که اصفهان داشتیم ولی خوب دیگه کیکت رو کفشدوزک نگرفتیم که عکسات یکنواخت نشه.     قربون خنده هات برم من!!! ...
9 اسفند 1390

دومین طلوع

چشم براه سحرند جملگی آتش و ماه در هیاهوی زمان چشم شب بو بیتاب! منتظر،چشم براه صبح فردا پیدا. در طلوع فردا سیلی قابله ای ارمغان میدهد این گوهر هستی ؛جان را! با طلوع خورشید کودکی میگرید...   ...
7 اسفند 1390

درهم نوشت

عزیز دل مامان!! امروز اومدم از همه چی و همه جا بگم و پرونده بهمن ماه 90 رو ببندم.این ماه هم گذشت و به دو سالگی شما نزدیکتر شدیم.این روزها کم کمکی لجبازی میکنی و هم خودت و هم منو اذیت میکنی. نمیدونم آخه چرا اینقدر جیغ میکشی. خیلی وقتها خودم رو کنترل میکنم و اصلا اعتنایی نمیکنم به کارهات ولی بعضی وقتها واقعا درمونده میشم که چکنم. آخه یه وقتهایی به خودت آزار میرسونی.مثلا صورتتو چنگ میندازی یا سرت رو میزنی به زمین!یا موهات رو میکشی. همه اینها وقتی اتفاق میفته که مثلا یه کار ممنوعی رو بخوای انجام بدی و با مخالفت من روبرو بشی. چکاری؟ آخه مامان جونم مگه دسته های اجاق گاز مال بازیه که هی زیر قابلمه ها رو میخوای کم و زیاد کنی؟؟؟؟ نمیدونم شونه کردن ...
30 بهمن 1390

جشن تولدکفشدوزک 2 ساله

عسل مامان! جشن تولد 2 سالگیت رو 15 روز زودتر  21 بهمن ماه خونه مامانی اینا برگزار کردیم. به خاطر اینکه بعد از این تاریخ دیگه تا عید تعطیلی نداشتیم و امسال هم دلم میخواست که تولدت رو کنار خاله ها جشن بگیریم واسه همین این تاریخ برگزار شد.البته اینو هم بگم که حتما یه تولد کوچولوی دیگه خونه خودمون توی روز تولدت میگیریم چون مادر و عمو و عمه هات نبودن. آخه توی این یک هفته ای که من و شما اصفهان بودیم عمه زهرای عزیز مزدوج شدن و ما دوتا هم نتونستیم که توی مراسم نامزدیشون باشیم. راستش اینجا میخوام از خاله های مهربونت بابایی و مامانی و البته بهنوش عزیز که کمکمون کردن که تولدت به خوبی برگزار بشه تشکر کنم. از مهمونامون هم که قدم رنجه کردن و تشری...
29 بهمن 1390