یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

هنر سرانگشتان کوچک تو

کلاس سفالت هم تموم شد و با یه کوله بار تجربه های جدید برگشتی خونه... تجربه شیرینی بود برات و خیلی دوست داشتی. با دستای کوچولوت با تمام توانت گِل رو ورز میدادی و یه اثر هنری خلق میکردی و کلی ذوق میکردی و سریع میگفتی مامان زود عکس بگیر برای بابا هم ببرم... هرچند همیشه هم مامان فراموشکارت یادش میرفت دوربین با خودش بیاره و با موبایل عکس میگرفتم ولی باز همین هم غنیمتیه چون روز آخر که میخواستیم کارهاتو بیاریم چندتاییشون نبودن و انگار بچه های دیگه اشتباهی برده بودن یا شایدم شکسته بوده .خیلی روزها همراهت بودم و یه گوشه ای این تلاشت رو به تماشا مینشستم و کلی تو دلم قربون صدقه ات میرفتم.... ببین هنر دستاتو سفالگر کوچک من: اینا نمونه ای از کا...
12 مرداد 1393

شروع ترم جدید زبان

تا یه ساعت دیگه قراره ترم جدید زبانت شروع بشه یسنای من...در واقع هشتمین ترم زبانته ولی با تقسیم بندیهای موسسه اتون ، ترم 6 محسوب میشید. ترم 5 زبانت رو هم به خوبی به اتمام رسوندی و حالا دیگه میتونی کلمات سه حرفی و چهارحرفی رو به راحتی بنویسی و بخونی و حتی سرکلاس تیچرتون بهت دیکته میگه و تو مینویسی...دیگه حالا اعداد رو تا 50 بلدی و میشناسی، دایره لغاتت داره روز به روز گسترده تر میشه و یه جاهایی وسط حرفهات که فارسی چیزی که میخواستی توضیح بدی رو یادت نمیاد از واژه انگلیسیش استفاده میکنی. هرچند تو این راهی که یک سال و چندماهی هست که پا گذاشتیم خیلیها نگرانم کردن و همه اش گفتن که یادگیری زبان جدید برای تو خیلی زوده ولی من به علاقه تو باور داشتم و...
7 مرداد 1393

هفت مقدس

چه زود میگذرد اینروزها...چه زود گذشت اولین روزها، اولین تجربه ها، اولین قدمها، اولین دندانها، اولین کلامها، اولین زخم سرزانو...اولین دوستیها، اولین قهر کردنهات...میدانم که خیلی مانده ازین اولین بارها...خوب میدانم تازه اول ِ راه این اولینهاییم دلبندم...  تمام آرزوی من این است که یاد بگیرم و یاد بدهم به تو از لحظه لحظه زندگی لذت بردن را...تمام آرزوی من این است دختر 4 سال و 5 ماهه من...دلم برای لحظه لحظه اینروزهایت تنگ میشود...اینروزهایی که بزرگ شدنت رو تمام قد به رخم میکشی و با هر حرف و هر کارت به من میفهمونی که مامان من دارم بزرگ میشم!!! اینروزهایی که فطرت خداجوی تو به دنبال خدا و نشونه های خدایی میگرده و موقع اذان چادر به سر میشی و برا...
7 مرداد 1393

دنیای مادرانگی من

اینروزها دنیای مادرانگی  من گاهی بزرگ است به وسعت ترس از فرداهای تو،گاهی کوچک است به قدر نگرانی از نخوردن میوه و غذای امروز تو....چه دنیای غریبی است دنیای مادرانگی...غریب و دلنشین و شیرین و پر استرس...گاهی با قلبت تصمیم میگری و گاهی با منطقت... گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...آنی بدون تو نفسم تنگ میشود...
17 تير 1393

بامزه گی های تو

با کلی خواهش و تمنا ازم خواستی ازبین سی دی هات یکی رو انتخاب کنم تا ببینی،میخواستی به سلیقه من باشه و همه اش میگفتی هرچی بذاری من نگاه میکنم... از بین سی دی هایی که یا توت فرنگی کوچولو بود یا دورای ماجراجو که دیگه شنیدن صداشون هم حالم رو بد میکنه یکی از سی دی های تام و جری و انتخاب کردم و دادم دستت و گفتم اینو بذار منم باهات نگاه میکنم... قبول کردی و تا من رفتم توی آشپزخونه و اومدم دیدم باز توت فرنگی کوچولو رو گذاشتی و میگی من حس کردم این قشنگتره شما برو به کارت برس!!! مثل روزای دیگه موقع کلاس رفتن کرم ضد آفتابت رو زدم و راهی شدیم موقع برگشت به پارک که رسیدیم خواستی بری بازی کنی سر ظهر بود و گفتم مامان الان بری سرسره بازی میسوزی آخه سر...
12 تير 1393

4سال و 4 ماه

توی پارک نشسته بودم و بازی کردنت رو تماشا میکردم و حرکاتت رو زیر نظر داشتم. صبح بود و کسی نبود و خودت تنهایی داشتی بازی میکردی و کلی کیف میکردی...چقدر زود بزرگ شدی عزیزکم... روزهایی یادم اومد که باید دستت رو میگرفتم و از پله های سرسره بالا میبردمت و باز وقتی میخواستی سُر بخوری با کلی ترس و هراس که مبادا من اون پایین سرسره نگیرمت میومدی پایین...چقدر زود بزرگ شدی جانِ مادر... پنجاه و دوماهه شدنت خجسته نازنینم....
7 تير 1393

تابستان شاد

با شروع شدن تابستون و روزهای گرم و طولانیش، یه تجربه جدید داشتی. تو کانون پرورش فکری کودکان که نزدیکه خونه است ثبت نامت کردم تا دو سه روزی رو اونجا سرگرم باشی. برای تو نقاشی داشت و سفالگری که سفالگری رو انتخاب کردی و حالا سه روز در هفته میری کلاس سفال و کلی کیف میکنی...دستای کوچولوت بعضی وقتها تو ورز دادن گل میمونن و توانایی ندارن ولی باز با علاقه کارت رو انجام میدی و کلی مربیت خوشحاله ازتوانایی یادگیریت...بیشتر از همه از قسمت کتابخونه خوشت اومده که با ذوق بین قفسه ها میچرخی و کتاب انتخاب میکنی. هرچند به خاطر کم بودن سنت عضو کتابخونه نشدی ولی مربی بهت اجازه داده که یکی دوتا کتاب با خودت بیاری خونه و کلی مواظبشونی که خراب نشن و دوباره دفعه ب...
7 تير 1393