یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

بابا حاجی

دیگه کم کم داره روز برگشت بابایی مهربون از مکه میرسه . نزدیک یک ماه هست که رفته دل رو صفا بده .هرچند اونقدر دل خودش پر مهر و ساده و مهربون بود که بدون ثبت نام و انتظار کشیدن راهی این سفر بزرگ شد. تو هم دلتنگش شدی.با اینکه ما این سعادت رو نداریم که هر روز و هر هفته ببینیمش ولی حالا که نیست خیلی بیشتر دلتنگشیم. هفته دیگه با هم میریم اصفهان و آماده اومدنش میشیم. من که پر از هیجانم...سفرت بی خطر بابای مهربونم...
15 مهر 1393

سه سالگی خونه مهر

اینروزها دلشمغولیامون کم نیست...روز و تاریخ به ذهنم نمیمونه واسه همین فراموش کردم که ۲۲شهریور تولد این خونه ات بوده...دوستیهایی که به یمن وجود این خونه ات شکل گرفت الان سه ساله شده و به این دوستیها به خودم میبالم.هرچقدر هم من دیر به دیر بیام و بنویسم ازت باز همین دوستهای خوب چراغ خونه ات رو روشن نگه میدارن...دوستتون داریم مهربونها...
29 شهريور 1393

شهریور رنگارنگ

یواش یواش داره مهر از راه میرسه و من هنوز از شهریور و کارهات ننوشتم... توی موبایلم پرشده از بامزه گوییهات ولی وقت انتقالشون به اینجا رو پیدا نکردم... ترم 6 زبانت رو هم دیروز تموم کردی با یه تجربه نو.. اولین امتحان کتبی زندگیت رو هم دیروز تجربه کردی و حدود شش صفحه ای ازتون تست گرفتن .هرچند من اصلا با این امتحان کتبی موافق نبودم و دلم نمیخواست امتحان دادن به این شیوه رو تو این سن و سالت تجربه کنی ولی خیلی وقتها ،موقعیتهایی پیش میاد که ناگزیری به اطاعت از جمع و قانون موسسه... البته چیزی نبود که خارج از کتاب و درس کلاستون باشه و همه اش رو سر کلاس تمرین کرده بودین ولی خوب امتحان دادن به این سبک و سیاق تو این سن رو اصلا نمی پسندم. به هرحال که گذش...
25 شهريور 1393

دختر بابایی

نمیدونی اون لحظه چه حس قشنگی رو به من و بابا منتقل کردی نازنین دخترم... وقتی برگشتی گفتی مامان همیشه مواظب منه و من هم مواظب بابام ...سرِ آب خوردن بابا بین غذاش، به بابا گفتی وسط غذا آب نخور بابایی دلت درد میگیره...همینه که میگن دلِ دختر بنده به دل بابا ... یکی یه دونه دختر من روزت مبارک ...
5 شهريور 1393

س.ر.م

آخر سفرمون با یه تجربه تلخ برامون عجین شد. آخرین روز سفرمون رو تهران پیش خاله افسانه رفتیم و چقدر ذوق داشتی برای دیدنشون و بازی با مهتا و عرفان.شبش حسابی بازی کردی و تولد خاله افسانه رو تبریک گفتی و عکس گرفتی و خندیدی ولی صبح با حالت تهوع از خواب بیدار شدی و  حسابی اذیت شدی. یه ویروس کوچولو معده ات رو تسخیر کرد و دیگه معده کوچولوت پذیرش هیچ نوع ماده غذایی رو نداشت حتی آب . ظهر رفتیم مطب دکتر و برات دارو نوشت دارو رو خوردی و یکی دوساعتی خوابیدی و بعدش گفتی خوبم ولی به محض اینکه نشستیم توی ماشین و به سمت اراک راه افتادیم دوباره حالت بد شد و چند باری برگردون کردی .ناراحتم ازون دکتری که ظهر رفتیم پیشش چون براش توضیح دادم که مسافریم و باید ...
31 مرداد 1393

سفر و خاطره

هفته سوم مرداد ماهِ گرم امسال رو یه جور متفاوتی شروع کردیم. بار و بندیل سفر بستیم و همراه همسفرای همیشه همراهمون خاله وحیده و عمو رضا و پارمیس گلی راهی یه سفر یه هفته ای شدیم به سمت غرب ایران و تبریز زیبا. گنبد سلطانیه به دوستای عزیزمون رسیدیم و دیدار تازه کردیم. انگار شما بچه ها بیشتر از ما دلتون برای هم تنگ شده بود که مسیر زنجان تا تبریز رو از هم جدا نشدین و هردو تون توی ماشین کنار هم نشستین و تا خود تبریز برای هم ریز ریز حرف میزدین و میخندیدین و بازی میکردین. دوسه روزی تبریز موندیم و لحظه به لحظه اش رو برای خودمون خاطره های زیبا ساختیم و از مهمون نوازی مردم تبریز سرمست بودیم .الحق که این بیت شعر، مهمون نوازی مردم تبریز رو به خوبی توصیف م...
31 مرداد 1393