یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

عیدِ مامانها

الان چند سالی میشه که روز مادر رو نتونستم کنار مامانی باشم و فقط تلفنی صداش رو شنیدم... دلم میخواست امسال پیشش میبودم و بغلش میکردم محکم... شاید این حس رو تو هم داشتی که امروز صبح وقتی داشتی صبحانه میخوردی گفتی خواب دیدم خونه مامانی بودیم و اونجا مامانی داشت در خونه رو باز میکرد و ... امروز روز قشنگیه...میدونم که از راه میرسی با کاردستی که دیروز تمام و کمال برام توضیحش دادی و گفتی خاله گفته مامانهاتون خوشحال میشن و عید مامانهاست ... خوشحالم که هستی تا من اینروز رو کنار تو بهتر درک کنم. نمیدونی با بودن تو هرروز عید مامانِ نازنینم. وایی نمیدونی امروز چه خبر خوبی شنیدم و خوندم. امیدوارم امسال سال شنیدن خبرهای خوب باشه... دوستت دارم نازنینم ...
31 فروردين 1393

منطق یسنایی

تا فروردین تموم نشده از حرفهای بامزه ای که دُرفشانی کردی رو مینویسم.خیلی وقته یه جا نوشتم که یادم نره و حالا اینجا یادگار مینویسم: یه روز بیرون بودیم و عمو امیر پشت در خونه ما. ما هم برگشتیم که به عمو برسیم . راه زیاد بود و ترافیک هم بود. یهو برگشتی گفتی :بابا تند برو! بابا هم فقط سر تکون داد.دوباره تکرار کردی بابا تند برو گیگه! بابا باز سر تکون داد و با همون سرعت پیش رفت و گفت نمیشه تندتر بریم. بعد 5 دقیقه یهو با یه حالت بامزه ای گفتی:بابا تند برو گیگه عمو پشت دره!! منم ج.ی.ش. دارم هردومون گیر افتادیم تند برو گیگه!!!!! رفته بودیم مهمونی، یکی از اقوام که بعد مدتها دیده بودیمشون، بهت گفتن که یسنا خانم خونه ما هم بیاین! برگشتی گفتی : ...
30 فروردين 1393

زادروز بهار

آناهیتای عزیزم ، امروز زادروز توست و من چقدر دلم میخواست کنارت بودم و توی جشنت همراهت بودم. تولدت مبارک عزیز دل که امروز خورشید برای تو میتابد. زینب عزیز بر تو هم خجسته باد سالروز مادر شدنت   ...
27 فروردين 1393

تویی آغازِ روز ِ بودن من

از وقتی که خاطرات کودکیم یادمه، بهار که میشد برای روز تولدم لحظه شماری میکردم و مثل تو که به وجد میای و روزها رو میشمری منم با شوق و شور خاصی که حالا خیلی کسی هم متوجه نشه ذوق میکردم که تولدم نزدیکه و کلی برای خودم برنامه ریزی میکردم که اون روز چکار کنم . یادمه یه سال که فهمیدم مامانم کادوی تولدم رو خریده و قایم کرده که روز تولدم مثلا غافلگیرم کنه، یه روز که کسی خونه نبود همه جای خونه رو گشتم تا بفهمم چی قراره بهم کادو بدن  وقتی جعبه اش رو پیدا کردم و دیدم که یه ساعت مچی خیلی خوشگله دیگه نمیتونستم صبر کنم و دلم میخواست روزها تندتر بگذره که روز تولدم اون هدیه رویایی رو بگیرم و برم تو آسمونها...   ولی امسال با همه سالها فرق د...
25 فروردين 1393

برترینش کن برایم این زمان و این زمین

روزهای پایانی سال 92 رو به جنب و جوش گذروندیم. علاوه بر بهار که قرار بود بیاد و مهمون روزهای پیش رومون بشه، مهمونهای عزیز دیگری هم داشتیم که قرار بود سال کهنه رو کنار اونها تحویل بدیم و سال جدید رو با امید و آرزو تحویل بگیریم. مامانی و بابایی و خاله نسرین و خاله الهام و خونواده عزیزش تو قشنگترین لحظه سال همراهیمون کردن و خونوداه کوچیک سه نفری ما برای اولین بار لحظه سال تحویل مهموندار بود و چه فرخنده بود.   روز اول عید قرار بود که خاله ندا هم به جمعمون اضافه بشه. برای همین تو و بابا همراه بقیه  رفتین تالاب و من موندم و مامانی تا تدارک ناهار رو بدیم . عصر هم  بعد از دیدار مادر، یه شهرگردی کردیم و سری به حمام چهار ...
18 فروردين 1393

تا بهار

روزهای بعد از تولدت انگار دارن سعی میکنن که با سرعت هر چه تمامتر تموم بشن و من فرصت کم میارم برای نوشتن از تو ، تو این روزای پایانی سال 92. امسال با همه خوبی و بدیهاش تموم شد. چه با امید شروع کردیم امسال رو و چه اتفاقهایی که برامون نیفتاد...ولی خوب دیگه داره تموم میشه و هرگز هم برنمیگرده کاش بتونیم خاطره های خوبش رو تو گنیجنه دلمون نگه داریم و اتفاقهای بدش رو کلا از ذهنمون پاک کنیم... دلم میخواد سال جدید رو با امید و شور و شوق زیاد شروع کنیم و امسال که تو بیشتر از سالهای قبل معنی عید و بهار و نوروز رو درک میکنی بیشترین استفاده رو از نوروز ببریم. این روزای پایانی سال رو سرماخوردی عسلکم. انگار زمستون امسال دلش نمیخواد تموم بشه. درست دیگه...
27 اسفند 1392