یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

صبح جمعه و برف بازی

وقتی یه دختر کوچولو داری که دلت میخواد همیشه شاد باشه و صدای خنده هاش وجودت رو پر کنه،دیگه درس و کار معنایی نداره. به بهونه برف قشنگی که پنج شنبه شب غافلگیرانه بر سرمون بارید و بعد ازمدتها دلمون رو شاد کرد. صبح جمعه 3تایی زدیم بیرون به عشق برف بازی.. چه کیفی کردیم کنار هم و چقدر خندیدیم. یسنای کوچک من با دستای کوچیکش برف رو گوله میکرد و پرت میکرد. ما هم میرفتیم جلوش می ایستادیم تا اون گوله برفش بهمون بخوره و کلی بخنده. آدم برفیی که بیشترش رو محمد درست کرد رو اینقدر دوست داشت که وقتی میخواستیم برگردیم هی میگفت آدم برفی تنها میمونه گریه میکنه بمونیم پیشش. همیشه بخند نازنینم که دلم بنده به خنده های تو!!! بفرمایین برف بازی!!! &nbs...
14 بهمن 1391

بازی وبلاگی

رضوان جون مامان رادین عزیزم منو به یه بازی دعوت کرده که به نظرم جالب اومد. باید تو سه تا دلیل بگم چرا وبلاگم رو دوست دارم و بعد 3 تا از دوستای عزیزم رو به بازی دعوت کنم ولی من دلم نمیاد از بین این همه دوست خوبی که اینجا پیدا کردم فقط 3 نفر رو اسم ببرم. دلم میخواد همه تو این بازی شرکت کنن. واسه همین من از طراح بازی همینجا صمیمانه و خالصانه معذرت خواهی میکنم و این قانون آخر رو عوض میکنم و همه دوستام رو به این بازی دعوت میکنم.     این خونه مجازی رو دوست دارم چون :     لحظه لحظه بودن با یسنام رو تو دل خودش نگه میداره . چون با یه کلیک همه این سه سال با هم بودنمون رو جلوی چشمام میاره     این ...
13 بهمن 1391

فَگَط پرسپولیس

راستش میخواستم تو این پست واست از این بنویسم که چقدر خوشحالم که یک ماه دیگه تا تولدت نداریم و اینکه چقدر خوشحالم از بودنت از داشتنت. اینکه چقدر دلت میخواد تولدت باشه و واست شمع و کیک و کادو بگیریم و واست شعر تولد بخونیم. تو برقصی و ناز کنی و خلاصه اون روز بیشتر از هر روز دیگه روز تو باشه. ولی شیرین کارایهای دیروزت خیلی جالب بود گفتم تا بیات نشده واست بنویسم. دیروز که مسابقه فوتبال پرسپولیس و استقلال بود و تو هم به یمن وجود بابای فوتبالی با تمام فوت و فن های دیدن یه بازی فوتبال آشنایی داری. کجاها باید بگی اوووه یا وایییییی. خلاصه دیدن این بازی فوتبال بی مزه پرسپولیس و استقلال که نهایت بی انگیزه گی بازیکنان فوتبال دو تیم رو میرسوند باعث ش...
7 بهمن 1391

من بزرگ شدم؟

شبها موقع خوابیدن کلی با هم حرف میزنیم. از همه جا و همه چیز. کارهایی که کردیم. قصه ای که خوندیم.کارتونهایی که دیدیم،ولی یه چیزی همیشه تو حرفهامون تکرار میشه. اونم اینه که مامان من بزرگ شدم؟ یا پس من کی بزرگ میشم؟ اولین بار که این سوالها رو پرسیدی، کلی ذوقیدم و گفتم بله مامان بزرگ شدی، اندازه فندق بودی حالا بزرگ شدی، کلی توضیح و تفصیل واست دادم. خوب گوش کردی و بعد در کمال آرامش برگشتی بهم گفتی: پس بُزُگ شدم میتونم لاپشتهای نینا ببینیم،میتونم سونیک ببینم ، میتونی تصور کنی که قیافه من چطور شده بود اون موقع سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم بزرگ شدی ولی نه اونقدری که بتونی این کارتونها رو ببینی. چون واسه سنت مناسب نیست. گفتی: پس بُزُگ نشدم؟...
5 بهمن 1391

روزانه های این روزهای خونه ما

این روزامون داره به سرعت برق و باد میگذره.شاید چون این روزها خیلی درگیرم فکر میکنم که خیلی زود میگذره . چند روزه دیگه کنکور ارشد دارم و حسابی درگیرشم. شب عید هم عروسی خاله ندا است و هنوز هیچ کاری نکردم و چیزی آماده نکردم فقط ذهنم درگیره. از وقتی فهمیدی که قراره خاله ندا عروس بشه هر روز وقتی آهنگی رو میشنوی میگی بَلا عیوسی خاله ندا دایَم میرقصم .. کلی بالا و پایین میپری. از شیرین زبونیات بگم که هر روز یه کار جدید و یه حرف جدید میزنی و الان همش یادم نمیاد که واست بگم ولی یکی دوتاش رو واست میگم: چند روز پیش وقتی با بابایی تلفنی صحبت میکردین به بابایی گفتی بیا خونمون گیده! بابایی بهت گفته بودن که خوب بیام خونتون چکار کنم ؟ جواب دادی: ...
27 دی 1391

یه دوست حقیقی از دنیای مجازی

اسمش را میگذاریم؛دوست مجازی...  اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته . . . خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...  وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد وقت میگذاردبرایم، وقت میگذارم برایش . ..  نگرانش میشوم دلتنگش میشوم . . . وقتی درصحبت هایم،به عنوانِ دوست یاد میشود مطمئن میشوم که حقیقی ست ... هرچند کنارهم نباشیم هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم، من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم هرکجا که باشد... چقدر من خوشبختم خدایا...دلم به دیدن یه دوست خوب دیگه شاد شد. چه لحظه های قشنگی داشتم امروز. کسی رو که لحظه به لحظه ازش خبر داری. با شادیهاش شاد میشی. با ناراحتیهاش غمگین میشی،یک سال و اندی باهاش در ارتباط باشی و هر...
20 دی 1391

یه اتفاق شیرین

اینقدر شیرین و پر هیجان بود این دیدار که نمیدونم باید چی بنویسم ازش. فقط همینو بگم که دیروز اتفاقی مهبد گل پسر و مامان فرشته سانش رو توی خیابون دیدم و لذت بردم از اون دقایقی که باهاش همقدم شدم. هیجان این دیدار تا آخر شب باهام بود.چقدر یه دنیا میتونه کوچیک باشه. چند وقتی بود که میخواستم مهدیه جان و مهبد رو از نزدیک ببینم ولی این سرماخوردگیها این اجازه رو بهم نمیداد تا اینکه دیروز کاملا اتفاقی مهدیه جان و مهبد رو توی خیابون دیدم وای چه لحظه ای بود وقتی مهبد رو شناختم و مهدیه رو صدا کردم . چشمهای مهبد خوابالو دیدن داشت وقتی از من قایم میشد. هیجان اون لحظه وصف ناشدنیه. میذارم این هیجان تا دیدار بعدیمون که مطمئنم به همین زودیها خواهد بود باهام...
20 دی 1391

قشنگه رد پای عشق،بیا بی چتر زیر برف

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه خودت میدونی عادت نیست ، فقط دوســـت داشتن محضه کنارم هستی و بازم ، بهونه هامو میگیرم میگم وای ، چقدر سرده ،‌میام دستاتو میگیرم میدونم که یه وقتایی ، دلت میگیره از کارم روزایی که حواسم نیست ، بگم خیلی دوست دارم تو هم مثل منی انگار ، از این دلتنگی ها داری تو هم از بس منو میخوای ، یه جورایی خودآزاری یـــــه جـــــــورایـــــــــــــــی ، خــود آزاری قشنگه ردپای عشق ، بیا بی چتر زیر برف اگه حاله منو داری ، میفهمی یعنی چی این حرف   امروز یه روز خاص تو زندگی من و بابا محمده..سالگرد عقد من و باباست   ...
17 دی 1391

کلمه بازی از نوع خارجه

یکی دو ماهی میشه که علاقه زیادی به یادگیری زبان انگلیسی پیدا کردی. این علاقه از فلش کارتهات شروع شد که خاله نسرین واست گرفته بود. چندتایی کلمه یاد گرفتی و بعدش من کار رو متوقف کردم چون با  خاله وحیده  که صحبت میکردیم گفت شاید این یادگیری بعدها توی علاقمندیت تأثیر بذاره و تو یادگیری زبان مادریت به مشکل بخوری. چون هنوز دامنه لغات زبان مادریت کامل نیست. به هر حال این بازی یادگیری رو یه جورایی متوقف کردیم و به کارهای دیگه رو آوردیم. ولی از علاقه ات کم نشده بود مامانی و تشنه یادگیری بودی. وقتی بیرون میرفتیم و یه جایی حروف انگلیسی رو میدیدی میگفتی مامان نوشته abcd. واسه همین یادگرفتن رو یه جور دیگه شروع کردیم. اینبار هر چیزی که خودت دوس...
16 دی 1391