کودک درون
این روزها کودک درونم بیدار شده یا نمیدونم احساس مادریم فوران کرده یا شایدم به خاطر این روزهای کش اومده تابستونه که پا به پای دخترم مینشینم و نقاشی میکنم. مداد رنگیهاش رو میارم و با هم کتاب رنگ آمیزی رو رنگ میکنیم.البته بیشتر کودک درونم من فعاله تا دخترم. اونقدر گرم رنگ کردن میشم که یکدفعه به خودم میام میبینم نمیذارم یسنا خلاقیتش شکوفا بشه و دارم بهش میگم نه اونجوری که من میگم رنگ کن!!!
ظرف کف درست میکنم و با یسنا میریم تراس و حباب بازی ولی هنوز یاد نگرفته که چطور حباب بسازه واسه همین دوباره کودک درونم دست به کار میشه و شروع میکنه به حباب ساختن و ذوق میکنم از شکلهای متنوعی که از نی بیرون میاد و یسنا فقط نگاه میکنه به کودکانه های مامانش.
با خامه و آب مربا و ترشی و کاکائو رنگ درست میکنیم از نوع انگشتی و کاشیهای حمام رو رنگ میکنیم و چه خلاقانه یسنا این کار رو کرد.
عصر یه روز تابستونی یسنا رو میبرم پارک تا با هم توپ بازی کنیم. بی توجه به نگاه مردم رهگذر پارک کودکانه به دنبال توپ میدوم و با دخترم میخندیم از ته دل!!!
کودک بودن و فارغ بودن از تمام هر چه که تو را به دنیای بزرگترها پیوند میده اینقدر جذاب و دلبرانه است که دلم میخواهد تمام لحظات را کودک باشم و کودک بمانم و تمام اینها رو به لطف دختر نازم تجربه میکنم.
پی نوشت: سریال مجله شهرزاد و من دیگه داره به جاهای خوبش میرسه. مجله خرداد ویژه دوسال رو با کلی تأخیر گرفتم و با کلی کاری که داشتم دیرتر خوندم. یه روزی که داشتم همینطوری ورق میزدم تا اولویت بندی کنم واسه خوندن مطلبهای مجله،چشمم به یه عکس آشنا افتاد. عکس 3 نفره خانوادگیمون که یه مدت به عنوان عکس لگوی وبلاگ گذاشته بودم با یه مطلبی در مورد مسابقه شهرزاد. دیگه ما هم عسکمون رفت تو مجله و کلی با کلاس شدیم


کودک درون
