ماجرای فرهاد و یسنا
دیشب عروسی دوست بابا و مامان بود خاله مریم و عمو وحید بالاخره رفتن سر خونه و زندگیشون.!!!جشن خوبی بود واسه ما چون خیلی وقت بود که دوستامون رو ندیده بودیم و دیدارها تازه شد.خیلی بهت خوش گذشت و حسابی رقصیدی. نزدیک سرو شام بود که فرهاد پسر عمو هادی اومد پیش مامانش تا شام رو با مامانش بخوره. فرهاد تقریبا 8 ماهی ازت کوچتره.خیلی بامزه است دلش میخواست بوست کنه و تو هم که خیلی بدت میاد همش فرار میکردی. این وسط من و مامان فرهاد فقط مراقب شما دوتا بودیم که دست گل به آب ندین ولی آخرش شما دوتا کار خودتون رو کردین و ... یه لحظه برگشتیم دیدیم که تو این کش و قوسهای شما دوتا آخرش فرهاد رو کنار زدی و اونم خورده بود به تزیینات جایگاه عروس و یه تنگ آب رو برگردونده بود روی هردوتاتون و همه لباساتون خیس شده بود و ...بله آبروی ما رفت.......چون همه برگشتن سمت ما که ببینن چی شده...حالا این وسط فرهاد از این تزیینات واژگون شده یه رشته مروارید پیدا کرده بود و گذاشته بود توی دهنش. واقعا که ما مونده بودیم که با شما دونفر چه کنیم!!! یسنا خانم من در حال گریه و فرهاد هنوز ناراحت که چرا نتونسته بوست کنه!!!!


ماجرای فرهاد و یسنا
