یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

صرفا جهت اطلاع!

دوستای خوبم یه نت گردی اول صبح داشتم که سببش یه دوست خوب بود.این سایت رو پیدا کردم که فکر کردم شاید برای شما جالب باشه... کتابک پنجره ای به جهان خواندن. که کتابهای مورد استفاده و مفید برای بچه ها رو به تفکیک گروه سنی در موردشون توضیح داده و خیلی راحتتر میتونید کتاب رو از کتابفروشیهای معتبر خرید کنید. یه لینک خوب هم داره به اسم آموزک که کتابهای خوبی رو معرفی میکنه در زمینه خلاقیت و کودک خلاق محور امیدوارم ازش لذت ببرین ...
26 بهمن 1392

من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه

امروز داشتیم با هم دیگه تکلیفهای زبانت رو انجام میدادیم که یهو بدون مقدمه برگشتی و گفتی :مامان یه بعضهایی بابا رو یکی دوسش میدارم و یه بعضهایی بیست و نوزده!!خیلی جلوی خودم رو گرفتم که نخندم به طرز بیان کلماتت و گفتم مثلا چه وقتهایی بابا رو خیلی دوست داری؟ جواب دادی:بعضهایی که پول زیاد بهم میده من برم اسباب بازی زیاد بخرم بیست و نوزده دوسش میدارم!! ولی مامان و عمو پورنگ جونم رو همیشه بیست و نوزده دوست میدارم... حالا خوبه کوچولوی من همیشه بابا همه چیز برات میخره و من کمتر زیر بار خواسته های کوچیک و بزرگت میرم و باز بابا محمدت رو با شرط و شروط دوسش داری و منو بی  قید و شرط... ولی میدونم بابا همه نازهاتو به جون میخره و اگه بخوای ستاره رو ا...
20 بهمن 1392

متفکر کوچک خانه ما

صبح سر سفره صبحانه مثلا میخواستم فواید گردو رو برات توضیح بدم و علاقه مندت کنم به خوردن گردو غافل از اینکه تو همیشه یه قدم از من جلوتری... بهت گفتم ببین این گردو رو ! توی سر شما هم یه چیزی هست که شبیه اینه و به گردو نیاز داره تا بزرگ بشه و ... حرفم تموم نشده درومدی گفتی : brain گیگه!!! مسائلی که خیلی ازشون گذشته و شاید من و بابا یادمون رفته باشه رو کاملا با جزئیاتش برامون توضیح میدی...کجا چی خریدیم، چی خوردیم، چکار کردیم، با کی بودیم، همه و همه رو کامل توضیح میدی و بعد میگی من حواسم خیلی جمعه!!
18 بهمن 1392

ماه پیشونی و ماه پیشونی

 پنج شنبه گذشته ساعت از 10 گذشته بود که با تلفن عمو امیر راهی شدیم کجا؟ روز آخر نمایش قصه ماه پیشونی و قلی بود و عمو امیرِ عکاس هم همراه بچه های یه موسسه زبان رفته بود تا عکاسی کنه، قرار شد بریم محل برگزاری و اونجا عمو هماهنگی کرده بود که بتونیم وارد بشیم. به سرعت نور حاضر شدیم و به سرعت باد خودمون رو رسوندیم به محل نمایش. بهت حسابی خوش گذشت جوری که میگفتی نه گیگه کلاس زبان میرم نه مهدکودک هر روز بیایم اینجا نمایشگاه ببینیم اونقدر دوست داشتی اونجا بمونی که بعد از تموم شدن برنامه حاضر نبودی بریم خونه...اینم ماه پیشونی قصه و ماه پیشونی زندگی من کنار همدیگه میدونی یه کم دلم گرفت که چرا مهدکودک شما اینقدر کم لطفی میکنه و با اینکه ...
14 بهمن 1392

سه سال و 11 ماه

امروز آخرین ماهگرد از سه ساله بودنته..  سه سال و 11 ماه گذشت از به دنیا اومدنت عزیز دل! دیگه شمارش معکوس برای روز تولدت شروع شده و هنوز نمیدونم قراره چه کنم برای تولدت که بیشتر بهت خوش بگذره... دلم میخواد بهترین روز رو داشته باشی که خاطره اش برات موندگار بشه و به خوبی ازش یاد کنی... خودت که از اول زمستون داری روز شماری میکنی و هر روز یه مدل تولد میخوای...تنها هدفم اینه که بهت خوش بگذره و امیدوارم بتونم خوشحالت کنم...سه سال و 11 ماهه شدنت مبارک کوچولوی دوست داشتنی من!   یه اتفاق جالب: امروز صبح هم مثل هرروز آماده شدی که بری مهد، سرویست زودتر از روزای دیگه اومده بود و من داشتم تند تند آماده ات میکردم.موقع کفش پوشیدن دیدیم ای...
7 بهمن 1392

دلبرانه

دیروز بابا محمد خسته از جلسه امتحان برگشته بود و تو بعد از سلام کردن بدو بدو رفتی سر یخچال و یه لیوان آب واسه بابا ریختی و دادی دستش. نمیدونی بابا چه سر کیف شد ازین کارِت دلبرکِ کوچولو... بهت میگم آفرین چه کار قشنگی کردی ! میگی مثل تو اون تبلیغه واسه بابام آب بردم.   داشتی سریال آوای باران! رو نگاه میکردی یهو گفتی مامان این شکیب خیلی بدجنسه! سوییپره!! گرگه!!!  
1 بهمن 1392

یسنا و دورای ماجراجو

یکسالی میشه که به لطف شبکه persian toon با دورا و ماجراجوییهاش آشنا شدی و کم کم شد شخصیت محبوبت و از اون موقع حرفها و کارهای دورا و اون میمون همراهش شد حرفها و کارهای تو!این علاقه تو با بزرگ شدنت بیشتر و بیشتر شد و روزا که از مهد برمیگردی موقع ناهار خوردنت یکی از سی دی های دورا رو میذاری و همینجوری که غذاتو میخوری اون رو هم نگاه میکنی. ازین هم فراتر رفتی و دورا و بوتس شدن دوستای خیالیت و باهاشون حرف میزنی و بازی میکنی و سر سفره براشون بشقاب و قاشق و چنگال میذاری که غذا بخورن.بعضی وقتها سوییپر ناقلا همون روباه دستکش به دست هم  میاد و تو با کمک دورا اونو دور میکنی!! اتاقت رو مرتب میکنی و بعد در اتاق رو میبندی که سوییپر اتاقت رو به هم نری...
21 دی 1392

برف، برف، برف میباره

از اولین ساعت برفی پشت پنجره ایستاده بودی و منتظر بودی برف قطع بشه و بری برف بازی! این انتظارت خیلی طولانی شد و یه شبانه روز برف بارید، اونم چه برفی!!!!.میگفتی مامان گیده داره کلا تولد من میشه !!!!!دیروز دوباره رفتی برف بازی و حسابی کیف کردی...     یادگارنوشت: بازم یه سال دیگه از با هم بودنمون گذشت،دیروز سالگرد عقد من و بابامحمد بود، 9 سال گذشت، باورم نمیشه... قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف... ...
18 دی 1392

روزهای زیبای سپید

دلبرکم! از بارش اولین برف زمستونی ، مدام میگی گیده تولد منه!! همیشه بهت گفته بودم هروقت زمستون بشه تولدت هم از راه میرسه و حالا از الان برای روز تولدت داری روز شماری میکنی و هر روز هم دلت یه مدل کیک میخواد... هربار هم دوستای خاصی رو مهمون روز تولدت میکنی.یه بار میگی مامان فقط دوستای کلاس زبانم بیان تولدم!!! یه بار میگی نه فقط دوستای مهدکودکم بیان توی مهد تولدم باشه!!! یه بار میگی اصلا دوستام نیان دلم میخواد اصفهان تولد بگیرم!!! باز میگی اصلا خونه خودمون باشیم مادر اینا بیان!!! خلاصه هنوز تصمیم نگرفتی که چکار کنی عزیزکم... این روزا ورد زبونت شعرهای مهدکودکت و سوره های قرآن هستن که چه با ناز میخونی و دل بابا رو میبری... از همه بیشتر عاشق ...
15 دی 1392

جامانده از پاییز

عزیزکم باز من جا موندم از کارهای تو!! هر آخر هفته پوشه کارهاتون رو میارین خونه و کلی ذوق میکنی از کارهای جدیدت... اینا یه نمونه از کارهای پاییزتون هستن             ...
15 دی 1392