یسنایسنا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

یه دنیا یه یسنا

زبان دان کوچک من

ترم سه زبان رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتی با همه سختیهایی که برای عوض شدن مربیت داشتی. هر روز میگفتی امروز دیگه نمیرم آخه خانم صباغی(مربی ترم یک و دو) نیستش و من هر روز به یه بهانه ای بردمت کلاس .ولی توی کلاس اصلا نشونه ای از بی علاقه گی از خودت نشون نمیدادی و مربیت هم ازت حسابی تعریف میکرد فقط به نسبت ترم یک و دو ات که با خانم صباغی بودی ساکت تر شده بودی. البته فکر کنم به خاطر انرژی زیاد خود خانم مربیت بود که تو هم اکتیو تر از همیشه میشدی سر کلاسش ولی خوب مربی جدیدت شخصیتی کاملا متفاوت داشت و خیلی آرومتر از مربی اول بود واسه همین شاید آروم بودن مربی رو تو هم اثر گذاشته بود. به هر حال این ترم هم تموم شد و چند تا ازحروف دیگه رو هم یاد گرفتی ...
11 مهر 1392

اولین روز مهد

امروز اولین روز مهدکودکت بود عزیزم. صبح بعد از مدتها ساعت 7 از خواب بیدار شدم و واست همه چیز رو آماده کردم وبعدش با هم رفتیم سمت مهدکودک. قبل از اینکه برسیم به مهدکودک همش میگفتی مامان تو هم بمون اونجا که من تنها نباشم. هروقت من گفتم برو بهت قول دادم که بمونم و هروقت خودت خواستی برم. وقتی رسیدیم یکی از مربیا اومد پیشت و باهات صحبت کرد و بعد هم دستش رو گرفتی و از پله های مهدت رفتی بالا و توی پله ها برگشتی واسم دست تکون دادی و رفتی... وقتی رفتی انگار قلب منم با خودت بردی.. از مهد اومدم بیرون و همینطوری تو خیابون راه میرفتم . اشکهام میریختن بی اراده من ...مسخره است نه؟ وقتی اومدم دنبالت انگار بهت خوش گذشته بود چون پرسیدی فردا هم میریم؟ خوشحالم...
7 مهر 1392

مهدکودک پیشرو

بعد از یه مدت طولانی تحقیق و گشتن برای یه مهد کودک خوب! بالاخره مهد پیشرو تصویب شد. یه مهد خوب با نور عالی و محیطی جذاب و مربیای مهربون. قرار بود از امروز راهی مهد بشی و حسابی خوش بگذرونی ولی خوب دیروز که با هم دیگه رفتیم تا محیط مهدکودک رو از نزدیک بببینی و نظر خودت رو اعلام کنی ، به خاطر جابجایی مکان مهد هنوز اونجور که باید و شاید جاگیر نشده بودن تصمیم گرفتم که یک هفته دیر تر بری تا شلوغ بودن محیط سردرگمت نکنه کوچولوی من... پیش به سوی روزهای طلایی پاییز گلکم
1 مهر 1392

تشویق

سرم به کارم خودم گرم بود و تو دخترک نازنینم در حال دیدن سی دی مورد علاقه این روزهات "توت فرنگی کوچولو" یهو صدام کردی: مامان منو ببین !! سرم رو بلند کردم و دیدم دستات روی زمینه و پاهات رو گذاشتی روی مبل و داری سعی میکنی همونطوری خودت رو بالا بکشی و موفق هم میشی نگاهت کردم و گفتم  مامانی یه وقت نیفتی ؟ با دلخوری نگاهم میکنی و میگی باید بگی آفرین که بلدی !!!! احساس مادرانه ام که همیشه محتاط عمل میکنه نذاشت ببینم که تو ، این کارت رو هم یه پیشرفت میبینی و انتظار تشویق داری ازم...
27 شهريور 1392

فرشته کوچک

داری بزرگ میشی و من دلم برای روزهایی که با هم گذروندیم تنگ میشه... دیگه یواش یواش حرف زدنت داره تکمیل میشه... حرف "ر" رو دیگه درست میگی و چقدر هم با تأکید میگی که همه بفهمن بلدی ر رو تلفظ کنی. چقدر هم خوشحال میشی و به خودت افتخار میکنی. روزها وقتی یک ساعتی سرت به کار خودته و منم با کارای خودم سرگرمم یهو میدویی سمتم و دستات رو باز میکنی و با عشق صدام میکنی و من چقدر دلم میخواد تو دستای کوچولوی تو جا بشم و عشق بی پایانت رو با تمام وجود حس کنم...  روزها قبل از اینکه بابا بیاد همش میپرسی پس کی بابا میاد خونه من دلم براش تنگ شده، ولی وقتی میاد شیطنتت گل میکنه و محل به بابا نمیذاری و واسه اینکه حساسترش کنی وقتی بابا میگه بیا بهم...
26 شهريور 1392

دوستانه ها

داشتن دوستهایی که به یادت باشن نعمت بزرگیه. وقتی بین اون همه مشغله ای که داری و دارن برات وقت میذارن و میان تا لحظه ای رو کنارت بمونن و شادت  کنن از دیدارشون .قشنگه لحظه های قشنگیه. هفته پیش با رادین و مامان گلش لحظه های خوبی داشتیم. تعامل شما دوتا با همدیگه دیدنی بود. اجازه دادن رادین که سوار سه چرخه اش بشی، پشیمون شدنش از اینکه اجازه داده، تو که دلت نمیخواست دوباره سه چرخه اش رو بهش پس بدی، اینکه رادین بادکنکش رو نمیخواست و همش میخواست بره به آقای بادکنکی پس بده، پریدن تو جلوی تاب و ترسوندن همه ما و بیشتر از همه ترس خودت و بعدش خجالت کشیدنت همه و همه خاطره شد برای ما مامانها. نشد یه دل سیر با رضوان حرف بزنیم به خاطر شما دو تا فرشته...
19 شهريور 1392